مقتل جمعي از ياران امام حسين (ع)
شهادت سعيد بن عبدالله حنفي رحمه الله
روايت شده كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام زهيربن قين و سعيد بن عبدالله را فرمود كه پيش روي من بايستيد تا من نماز ظهر را به جاي آورم ايشان بر حسب فرمان در پيش رو ايستادند و خود را هدف تير و سنان گردانيدند، پس حضرت با يك نيمه اصحاب نماز خوف گذاشت و نيمي ديگر ساخته دفع دشمن بودند، و روايت شده كه سعيد بن عبدالله حنفي در پيش روي آن حضرت ايستاد و خود را هدف تير نموده بود تا روي زمين افتاد و در اين حال مي گفت خدايا لعن كن اين جماعت را لعن عاد و ثمود، اي پروردگار من سلام مرا به پيغمبر خود برسان و ابلاغ كن او را آنچه به من رسيد از زحمت جراحت و زخم چه من در اين كار قصد كردم نصرت ذرية پيغمبر ترا اين بگفت و جان بداد، و در بدن او بغير از زخم شمشير و نيزه سيزده چوبه تير يافتند.
و شيخ ابن نما فرموده كه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فرادي به ايماء و اشارت گذاشتند.
مولف گويد: كه سعيد بن عبدالله از وجوه شيعه كوفه و مردي شجاع و صاحب عبادت بود، و در سابق دانستي كه او و هاني بن هاني سبيعي را اهل كوفه با بعضي نامهها به خدمت امام حسين عليه السلام فرستادند كه آن حضرت راحركت دهند از مكه و به كوفه بياورند، و اين دو نفر آخر كس بودند كه كوفيان ايشان را روانه كرده بودند و كلمات او در شب عاشورا در وقتي كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام اجازه انصراف داد در مقاتل معتبره مضبوط است و در زيارت مشتمله بر اسامي شهداء مذكور است، و در حق او و مواسه حر با زهير بن قين عبيدالله بن عمر و بدي كندي گفته:
سَعيدَبْنَ عَبَدِاللهِ لا تَنْسِيَنَّهُ
وَلاالْحُرَّ اِذْ آسي زُهَيْرًا عَلي قَسْر
فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَكانَهُمْ
لَمارَتْعَلي سَهلٍ وَ دَكَّتْ عَلي وَعْرٍ
فَمِنْ قائم يَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ
وَ مِنْ مُقْدِم يَلْثَي الاَسِنَهَ بِالصَّدْرِ
حَشَرَنا الله مَعَهُم في المُستَشهدينَ وَ رَزَقْنا مُرافَقَهُم في اَعلا عِليّينَ.
شهادت زهيربن القين رضي الله عنه
راوي گفت زهير بن القين ره كارزار سختي نمود و رجز خواند:
اَنَا زُهَيْرٌ وَ اَنَا ابْنُ الْقَيْنِ
اَذوُدُكُمْ بِالسّّيْفِ عَنْ حُسَيْنٍ
اِنَّ حُسَيْناً اَحَدُ السّبْطَيْنِ
اَضْرِبُكُمْ وَلا اَري مِنْ شَيْنٍ
پس چون صاعقه آتشبار خويش را بر آن اشرار زد و بسيار كس از ابطال رجال را به خاك هلاك افكند، و به روايت محمد بن ابيطالب يكصد و بيست تن از آن منافقان را به جهنم فرستاد، آنگاه كثير بن عبدالله شعبي به اتفاق مهاجرين اوس تميمي بر او حمله كردند او را از پاي درآوردند و در آن وقت كه زهير بر خاك افتاد حضرت حسين عليه السلام فرمود: خدا ترا از حضرت خويش دور نگرداند و لعنت كند كشندگان ترا همچنان كه لعن فرمود جماعتي از گمراهان را و ايشان را به صورت ميمون و خوك مسخ نمود.
مؤلف گويد: زهير بن قين جلالت شانش زياده از آنست كه ذكر شود و كافي است در اين مقام آنكه امام حسين عليه السلام يوم عاشورا ميمنه را به او سپرد و در وقت نماز خواندن او را با سعيد بن عبدالله فرمود كه در پيش روي آن جناب بايستند و خود را وقايهآن حضرت كنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگي و جلادت او با حر ذكر شد الي غير ذلك مما يتعلق به.
مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه الله
نافع بن هلال يكي از شجاعان لشكر امام حسين عليه السلام بود، تيرهاي مسموم داشت و اسم خود را بر فاق تيرها نوشته بود شروع كرد به افكندن آن تيرها بر دشمن و ميگفت:
اَرْمي بِها مُعْلَمَهً اَفْواقُها
مَسْمُومَهً تَجْري بِها اَخفْاقُها
لَيْملانَّ اَرْضَها رَشاقُها
وَ النَّفْسُ لايَنْفَعُها اَشْفاقُها
و پيوسته با آن تيرها جنگ كرد تا تمام شد، آنگاه دست زد به شمشير آبدار و شروع كرد به جهاد و ميگفت:
اَنّا الْغُلامُ الْيَمَنِيُّ الْجَمَلِيّ
ديني عَلي دينِ حُسَيْنِ بْنِ عَليِ
اِنْ اُقْتَلِ الْيَوْمَ فَهذا اَمَلي
فَذاكَ رَأيي و اُلاقي عَمَليً
پس دوازده نفر و به روايتي هفتاد نفر از لشكر پسر سعد به قتل رساند به غير آنانكه مجروح كرده بود پس لشكر بر او حمله كردند و بازوهاي او را شكستند و او را اسير نمودند. راوي گفت شمر بن ذي الجوشن (ملعون) او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را ميبردند به نزد عمر سعد (لعنه) و خون بر محاسن شريفش جاري بود عمر سعد (لعنه) چون او را ديد به او گفت و يحك اي نافع چه واداشت ترا بر نفس خود رحم نكردي و خود را به اين حال رسانيدي؟ گفت خداي ميداند كه من چه اراده كردم و ملامت نميكنم خود را بر تقصير در جنگ با شماها و اگر بازو و ساعد مرا بود اسيرم نميكردند. شمر (لعنه) بابن سعد گفت بكش او را اصلحك الله گفت تو او را آوردهاي اگر ميخواهي تو بكش، پس شمر (لعين) شمشير خود را كشيد براي كشتن او، نافع گفت به خدا سوگند اگر تو از مسلمانان بودي عظيم بود بر تو كه ملاقات كني خدا را به خونهاي ما. فَالْحْمدُللهِ الَّذي جَعَلَ مَنا يا ناعَلي يَدَيْ شِرارِ خَلْقِهِ. پس شمر (ملعون) او را شهيد كرد.
مكشوف باد كه در بعض كتب به جاي اين بزرگوار هلال ابن نافع ذكر شده، و مظنونم آنست كه نافع از اول اسم سقط شده، و سببش تكرار نافع بوده، و اين بزرگوار خيلي شجاع و با بصيرت و شريف و بزرگ مرتبه بوده، در سابق دانستي به دلالت طرماح از بيراهه به ياري حضرت سيدالشهداء عليه السلام از كوفه بيرون آمد و در بين راه به آن حضرت ملحق شد با مجمع بن عبدالله و بعضي ديگر، و اسب نافع را كه كامل نام داشت كتل كرده بودند و همراه ميآوردند.
و طبري نقل كرده كه در كربلا وقتي كه آب را بر روي سيدالشهداء (ع) و اصحابش بستند تشنگي برايشان خيلي شدت كرد حضرت سيدالشهداء (ع) جناب عباس (ع) را با سي سوار و بيست نفر پياده با بيست مشك فرستاد تا آب بياورند. نافع بن هلال علم بدست گرفت و جلو افتاد، عمر به حجاج كه موكل شريعه بود صدا زد كيستي؟ فرمود: منم نافع بن هلال عمرو گفت: مرحبا به تو اي برادر براي چه آمدي؟ گفت: آمدم براي آشاميدن از اين آب كه از ما منع كرديد، گفت بياشام گوارا باد ترا، گفت والله نميآشامم قطرهاي با آنكه مولايم حسين (ع) و اين جماعت از اصحابش تشنهاند، در اين حال اصحاب پيدا شدند، عمرو بن حجاج گفت ممكن نيست كه اين جماعت آب بياشامند زيرا كه ما را براي منع از آب در اينجا گذاشتند، نافع پيادگان را گفت كه اعتنا به ايشان نكنيد و مشكها را پر كنيد. عمرو بن حجاج و اصحابش برايشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلال ايشان را متفرق كردند و آمدند نزد پيادگان و فرمودند برويد و پيوسته حمايت كرد از ايشان تا آبها را به خدمت امام حسين (ع) رسانيدند. و اين نافع بن هلال همان است كه در جمله كلمات خود به سيد الشهداء (ع) عرض كرد: وَ اِنّا علي نيّاتِنا وَ بَصائِرنا نُوالي مَنْ والاك وَ نُعادي مَنْ عاداكَ.
مقتل عبدالله و عبدالرحمن غفاريان رحمهماالله
اصحاب امام حسين عليه السلام چون ديدند كه بسياري از ايشان كشته شدند و توانائي ندارند كه جلوگيري دشمن كنند عبدالله و عبدالرحمن پسران عروه غفاري كه از شجعان كوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسين عليه السلام آمدند و گفتند:
يا اَبا عَبْدِاللهِ عَلَيْكَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَيْكَ.
مستولي شدند دشمنان بر ما و ما كم شديم به حدي كه جلو دشمن را نميتوانيم بگيريم لاجرم از ما تجاوز كردند و به شما رسيدند پس ما دوست داريم كه دشمن را از تو دفع نمائيم و در مقابل تو كشته شويم، حضرت فرمود مرحبا پيش بيائيد ايشان نزديك شدند و در نزديكي آن حضرت مقاتله كردند. و عبدالرحمن ميگفت:
قَدْ عَلِمَتْ حَقّاً بَنُوغِفارٍ
وَ خِنْدِفٍ بَعْدَ بَني نِزارٍ
لَنَضْرِبَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ
بِكُلّ عَضْبٍ صارِم بَتار
يا قَوْم زُودُواعَنْ بَنِي الاَحْرارِ
بالْمُشْرِفِيّ وَالْقِنَا الْخَطّار
پس مقاتله كرد تا شهيد شد. راوي گفت آمدند جوانان را جابريان سيف بن الحارث بن سريع و مالك بن عبدبن سريع، و اين دو نفر دو پسر عم و دو برادر مادري بودند آمدند برادر من براي چه ميگرئيد؟ به خدا سوگند كه من اميدوارم بعد از ساعت ديگر ديده شما روشن شود، عرض كردند خدا ما را فداي تو گرداند به خدا سوگند ما بر جان خويش گريه نميكنيم بلكه بر حال شما ميگرييم كه دشمنان دور تو را احاطه كردهاند و چاره ايشان نميتوانيم نمود، حضرت فرمود كه خدا جزا دهد شما را به اندوهي كه بر حال من داريد و به مواساه شما با بهترين جزاي پرهيزكاران، پس آن حضرت را وداع كردند و به سوي ميدان شتافتند و مقاتله كردند تا شهيد گشتند.
شهادت حنظله بن اسعد
شهادت حنظله بن اسعد، قدّ مردي علم كرد و پيش آمد و در برابر امام عليه السلام بايستاد و در حفظ و حراست آن جناب خويشتن را سپر تيز و نيزه و شمشير ساخت و هر زخم سيف و سناني كه به قصد امام عليه السلام ميرسيد به صورت و جان خود ميخريد و همي ندا در ميداد كه اي قوم! من ميترسم بر شما كه مستوجب عذاب لشكر احزاب شويد، و ميترسم بر شما برسد مثل آن عذابهائي كه بر امتهاي گذشته وارد شده مانند عذاب قوم نوح و عاد و ثمود و آنانكه بعد از ايشان طريق كفر و جحود گرفتند و خدا نميخواهد ستمي براي بندگان، اي قوم! من بر شما ميترسم از روز قيامت، روزي كه روز از محشر بگردانيد به سوي جهنم و شما را از عذاب خدا نگاه دارندهاي نباشد، اي قوم مكشيد حسين (ع) را پس مستاصل و هلاك گرداند خدا شما را به سبب عذاب، و به تحقيق كه بيبهره و نااميد است كسي كه به خدا افتراءبندد و از اين كلمات اشاره كرد به نصيحتهاي مؤمن آل فرعون با آل فرعون.
و موافق بعضي از مقاتل حضرت فرمود اي حنظله بن اسعد خدا ترا رحمت كند دانسته باش كه اين جماعت مستوجب عذاب شدند هنگامي كه سر بر تافتند از آنچه كه ايشان را به سوي حق دعوت كردي و بر تو بيرون شدند و ترا و اصحاب ترا ناسزا و بد گفتند و چگونه خواهد بود حال ايشان الان و حال آنكه برادران پارساي ترا كشتند، پس حنظله عرض كرد راست فرمودي فدايت شوم، آيا من به سوي پروردگار خود نروم و با برادران خود ملحق نشوم؟ فرمود بلي شتاب كن و برو به سوي آنچه كه از براي تو مهيا شدهاست و بهتر است از دنيا و آنچه در دنيا است و به سوي سلطنتي كه هرگز كهنه نشود و زوال نپذيرد، پس آن سعيد نيك اختر حضرت را وداع كرد و گفت: السَّلامُ عَلَيْكَ يا اَبا عَبْدِاللهِ صَلَّي اللهُ عَلَيْكَ وَ عَلي اَهْلِ بَيْتِكَ وَ عَرَّفَ بَيْنَنا وَ بَيْنَكَ في جَنَّتِهِ.
فرمود: آمين آمين، پس آنجناب در جنگ با منافقان پيشي گرفت و نبرد دليرانه كرد و شكيبائي در تحمل شدائد نمود تا آنكه بر او حمله كردند و او را به برادران شايستهاش ملحق نمودند . مؤلف گويد كه حنظله بن اسعد از وجوه شيعه و از شجاعان و فصحاء تعداد شده و او را شبامي گويند به جهت آنكه نسبتش به شبام (بر وزن كتاب موضعي است به شام) ميرسد، و بنو شبام بطني ميباشند از هَمْدان.
شهادت شوذب و عابس رضي الله عنهما
عابس بن ابي شبيب شاكري همداني چون از براي ادراك سعادت شهادت عزيمت درست كرد روي كرد با مصاحب خود شوذب مولي شاكر كه از متقدمين شيعه و حافظ حديث و حامل آن و صاحب مقامي رفيع بلكه نقل شده كه او را مجلسي بود كه شيعيان به خدمتش ميرسيدند و از جنابش اخذ مينمودند و كانَ رَحِمَهُ اللهُ وَجْهاً فيهِمْ.
بالجمله عابس با وي گفت اي شوذب امروز چه در خاطر داري؟ شوذب گفت ميخواهي چه در خاطر داشته باشم؟ قصد كردهام كه با تو در ركاب پسر پيغمبر (ص) مبارزت كنم تا كشته شوم. عابس گفت گمان من هم به تو همين بوده، الحال به خدمت آن حضرت بشتاب تا ترا چون ديگر كسان در شمار شهداء به حساب گيرد ودانسته باش كه از پس امروز چنين روز به دست هيچكس نشود چه امروز روزيست كه مرد بتواند از تحت الثري قدم بر فرق ثريا زند و همين يك روز روز عمل و زحمت است و بعد از آن روز مزد و حساب و جنت است. پس شوذب به خدمت حضرت شتافت و سلام وداع گفت پس به ميدان رفت و مقاتله كرد تا شهيد گشت، رحمه الله و رضوانه عليه.
راوي گفت پس از آن عابس به نزد جناب امام حسين عليه السلام شتافت و سلام كرد و عرض كرد يا اباعبدالله هيچ آفريدهاي چه نزديك چه دور، چه خويش و چه بيگانه در روي زمين روز به پاي نبرد كه در نزد من عزيز و محبوبتر از تو باشد و اگر قدرت داشتم كه دفع اين ظلم و قتل از تو بنمايم به چيزي كه از خون من و جان من عزيزتر بودي تواني و سستي در آن نميكردم و اين كار را به پايان ميرسانيدم آنگاه آن حضرت را سلام داد و گفت گواه باش كه من بر دين تو و دين پدر تو ميگذرم، پس با شمشير كشيده چون شير شميده به ميدان تاخت در حالي كه ضربتي بر جبين او رسيده بود، ربيع بن تميم كه مردي از لشكر عمر بن سعد بود گفت كه چون عابس را ديدم كه رو به ميدان آورده او را شناختم، و من از پيش او را مي شناختم و شجاعت و مردانگي او را در جنگها مشاهده كرده بودم و شجاعتر از او كسي نديده بودم، اين وقت لشكر را ندا در دادم كه هان اي مردم، هذا اَسَدُ الاُسُودِ هذا ابْن اَبي شبيبٍ.
ربيع ابن تميم آواز برداشت
بسوي فوج اعدا گردن افراشت
كه ميآيد هزبري جانب فوج
كه عمان است از بحر كفش موج
فرياد كشيد اي قوم اين شير شيران است، اين عابس بن ابي شبيب است هيچكس به ميدان او نرود و اگر نه از چنگ او سلامت نرهد.
پس عابس چون شعله جواله در ميدان جولان كرد و پيوسته ندا در داد الارجُل الارَجلُ هيچكس جرأت مبارزت او ننمود اين كار بر ابن سعد ناگوار آمد ندا در داد كه عابس را سنگباران نمايند لشكريان از هر سو به جانب او سنگ افكندند، عابس كه چنين ديد زره از تن دور كرد و خود از سر بيفكند.
وقت آن آمد كه من عريان شوم
جسم بگذارم سراسر جان شوم
آنچه غير از شورش و ديوانگي است
اندرين ره روي در بيگانگي است
آزمودم مرگ من در زندگيست
چون رهم زين زندگي پايندگيست
آنكه مردن پيش چشمش تهلكه است
نهي لاتُلقوا بگيرد او به دست
و آنكه مردن شد مر او را فتح باب
سارعوا آمد مر او را در خطاب
الصّلا اي حشر بنيان سارِعُوا
البلا اي مرگ بنيان دارعوا
و حمله بر لشكر نمود و گويا حسان بن ثابت در اين مقام گفته:
يَلْقَي الرِمّاحَ الشّاجِراتِ بِنَحْرِهِ
وَ يُقيمُ هامَتَهُ مَقامَ الْمِغْفَرِ
ما اَنْ يُريدُ اِذِا الرّماحُ شَجَرْنَهُ
دِرْعاً سِوي سِرْ طيبِ الْعَنْصُر
وَ يَقْوُلُ لِلّطَرْفِاصْطَبْرِ لِشَبَا الْقَنا
فَهَدَمْتُ رُكْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تَعْقَرِ
و شاعر عجم در اين مقام گفته:
جوشن ز بر فكند كه ما هَم نه ماهيم مغفر ز سر فكند كه بازم نيم خروس
بيخود و بيزره بدر آمد كه مرگ را در بر برهنه ميكشم اينك چو نوعروس
ربيع گفت قسم به خدا ميديدم كه عابس بهر طرف كه حمله كردي زياده از دويست تن از پيش او ميگريختند و بر روي يكديگر ميريختند، بدينگونه رزم كرد تا آنكه لشكر از هر جانب او را فرا گرفتند و از كثرت جراحت سنگ و زخم سيف و سنان او را از پاي درآوردند و سر او را ببريدند و من سر او را در دست جماعتي از شجاعان ديدم كه هر يك دعوي ميكرد كه من او را كشتم عمر سعد (ملعون) گفت اين مخاصمت به دور افكنيد هيچكس يك تنه او را نكشت بلكه همگي در كشتن او همدست شديد و او را شهيد كرديد. مؤلف گويد نقل شده كه عابس از رجال شيعه و رئيس و شجاع و خطيب و عابد و متهجد بوده و كلام او با مسلم بن عقيل در وقت ورود او به كوفه در سابق ذكر شد. و طبري نقل كرده كه مسلم نامه به حضرت امام حسين عليه السلام نوشت بعد از آنكه كوفيان با او بيعت كردند و از حضرت خواست كه بيايد، و كاغذ را عابس براي امام حسين عليه السلام ببرد.
شهادت ابي اشعثاءالبهدلي الكندي عليه الرحمه
راوي گفت يزيد بن زياد بهدلي كه او را ابوالشعثاءميگفتند شجاعي تيرانداز بود، مقابل حضرت سيدالشهداء عليه السلام به زانو در آمد و صد تير بر دشمن افكند كه ساقط نشد از آنها مگر پنج تير، در هر تيري كه ميافكند ميگفت:
اَنَا ابْنُ بَهْدَلَه، فُرسانُ الْعَرْجله و سيّدالشّهداء عليه السلام ميگفت خداوندا تير او را بنشان آشنا كن و پاداش او را بهشت عطا كن. و رجز او در آن روز اين بود.
اَنَا يَزيدٌ وَ اَبي مُهاصِرٌ
اَشْجَعُ مِنْ لَيْثٍ بِغِيْلٍ خادِرٌ
يا رَبّ اِنّي لِلحُسَيْنِ ناصِرٌ
وَلاِبْنِ سَعْدٍ تارِكٌ وَ هاجِرٌ
مؤلف گفت: كه در مناقب ابن شهر آشوب مصرع ثاني چنين است: لَيْتٌ هَصُورٌ فِي الَْرينِ خادِرٌ. اين لطفش زيادتر است به ملاحظه هصور با مهاصر و هصور يعني شير بيشه و فيروزآبادي گفته: كه يزيدبن مهاصر از محدثين است.
روايت شده كه عمرو بن خالد صيداوي و جابرن حارث سليماني و سعد مولي عمروبن خالد و مجمع بن عبدالله عائذي مقاتله كردند در اول قتال و با شمشيرهاي كشيده به لشكر پسر سعد حمله نمودند، چون در ميان لشكر واقع شدند لشكر بر دور آنها احاطه كردند و ايشان را از لشكر سيدالشهداء عليه السلام جدا كردند و جناب عباس ابن اميرالمؤمنين عليه السلام حمله كرد بر لشكر و ايشان را خلاص نمود و بيرون آورد در حالي كه مجروح شده بودند و ديگر باره كه لشكر رو به آنها آوردند بر لشكر حمله نمودند و مقاتله كردند تا در يك مكان همگي شهيد گرديدند. رحمه الله عليهم.
و روايت شده از مهران كابلي كه گفت در كربلا مشاهده كردم مردي را كه كارزار سختي ميكند، حمله نميكند بر جماعتي مگر آنكه ايشان را پراكنده و متفرق ميسازد و هرگاه از حمله خويش فارغ ميشود ميآيد نزد امام حسين عليه السلام و ميگويد:
في جَنَّهِ الْفِرْدَوْسِ تَعْلوُ صَعَدا اَبْشِر هَدَيْتَ الرُّشْدَ يَابْنَ اَحْمَدا
پرسيدم كيست اين شخص؟ گفتند: ابوعمره حنظلي، پسر عامربن نهشل تيمي او را شهيد كرد و سرش را بريد، مولف گويد: گفتهاند كه اين ابوعمره نامش زياد بن غريب است و پدرش از صحابه است و خودش درك حضرت رسول (ص) نموده و مردي شجاع و متعبد و متهجد، معروف به عبادت و كثرت نماز بوده رضوان الله عليه.
شهادت جون رضي الله عنه
ماه بني غفاري و خورشيد آسمان هم روح دوستاني و هم سرو بوستان
جَون مولي ابوذر غفاري رضي الله عنه در ميان لشكر سيدالشهداء عليه السلام بود و آن سعادتمند نيز عبدي سياه بود آرزوي شهادت نموده از حضرت امام عليه السلام طلب رخصت كرد آنجناب فرمود تو متابعت ما كردي در طلب عافيت پس خويشتن را به طريق ما مبتلا مكن از جانب من مأذوني كه طريق سلامت خويش جوئي. عرض كرد: يابن رسول الله من در ايام راحت و وسعت كاسه ليس خوان شما بودهام و امروز كه در روز سختي و شدت شما است دست از شما بردارم، به خدا قسم كه بوي من متعفن و حسب من پست و رنگم سياه است پس دريغ ميفرمائي از من بهشت را تا بوي من نيكو شود و جسم من شريف و رويم سفيدگردد. لا والله هرگز از شما جدا نخواهم شد تا خون سياه خود را با خونهاي طيب شما مخلوط سازم.
اين بگفت و اجازت حاصل كرد و به ميدان شتافت و اين رجز خواند.
كَيْفَ يَرَي الْكُفّارُ ضَرْبَ الاَسْوَدِ
بِالسَّيْفِ ضَرْباً عَنْ بَني مُحَمّد
اَُذُّب عَنْهُمْ بِالِلّسانِ وَالْيَدِ
اَرْجُوا بِه الْجَنَّهَ يَوْمَ الْمَوْرِد
و بيست و پنج نفر را به خاك هلاك افكند تا شهيد شد. و در بعض مقاتل است كه حضرت امام حسين عليه السلام بيامد و بر سر كشته او ايستاد و دعا كرد:
بارالها روي جون را سفيد گردان بوي او را نيكو كن و او را با ابرار محشور گردان و در ميان او و محمد و آل محمد عليهم السلام شناسائي ده و دوستي بيفكن.
و روايت شده: گاهي كه مردمان براي دفع شهداء حاضر شدند جسد جون را بعد از ده روز يافتند كه بوي مشك از او ساطع بود رضوان الله عليه. حجاج بن مسروق مؤدن حضرت امام حسين عليه السلام به ميدان آمد و رجز خواند:
اَقْدِمْ حُسَيْناً هادِيًا مَهْدِياُ
فَالْيَوْمَ تَلْقي جَدَّكَ انَّبِيّا
ثُمَّ اَباكَ ذَا النَّدي عَليّا
ذاكَ الّذَي نَعْرِفُهُ وَصِيًّا
و بيست و پنج نفر به خاك هلاك افكند پس شهيد شد. رحمه الله عليه.
شهادت جواني پدر كشته قدس سره
جواني در لشكر حضرت بود كه پدرش را در معركه كوفيان كشته بودند مادرش با او بود و او را خطاب كرد كه اي پسرك من از نزد من بيرون شو و در پيش روي پسر پيغمبر صلي الله عليه و آله قتال كن. لاجرم آن جوان تحريك مادر آهنگ ميدان كرد، جناب سيدالشهداء عليه السلام كه او را ديد فرمود كه اين پسر پدرش كشته گشته و شايد كه شهادت او بر مادرش مكروه باشد، آن جوان عرض كرد پدر و مادرم فداي تو باد مادرم مرا به قتال امر كرده، پس به ميدان رفت و اين رجز را قرائت كرد:
اَميري حُسَيْنٌ وَ نِعْمَ الاَمير
سُروُر فُؤادِ الْبَشيرِ النَّذيرِ
عَليٌ وَ فاطِمَهٌ والِداهُ
فَهَلْ تَعْلَمُونَ لَهُ مِنْ نَظيرٍ
لَهُ طَلْعَهٌ مِثْلُ شَمْسِ الضُّحي
لَهُ غُرَّهٌ مِثْلُ بَدْرٍ مُنيرٍ
تا كارزار كرد و اين جهان را وداع نمود، كوفيان سر او را از تن جدا كردند و به لشكرگاه امام حسين عليه السلام افكندند، مادر سر پسر را گرفت و بر سينه چسبانيد و گفت: احسنت اي پسرك من، اي شادماني دل من و اي روشني چشم من، و آن سر را با تمام غضب به سوي مردي از سپاه دشمن افكند و او را بكشت، آنگاه عمود خيمه را گرفت و بر ايشان حمله كرد و ميگفت:
اَنَا عَجُوزُ سَيّديضَعيَهٌ
خاوِيَهٌ بالِيَهٌ نَحيفهٌ
اَضْرِبُكُمْ بِضَرْبَهٍ عَنيفَهٍ
دُونَ بَني فاطِمَهَ الشَّريفَهَ
پس دو تن از لشكر دشمن را بكشت، جناب امام حسين عليه السلام فرمان كرد كه از ميدان برگردد و دعا در حق او كرد
شهادت غلام ترکی
گفته شد كه حضرت سيدالشهداء عليه السلام را غلام تركي بود در نهايت صلاح و سداد و قاري قرآن بود، در روز عاشورا آن غلام باوفا خود را بر صف سپاه مخالفان زد و رجز خواند:
اَلْبَحْرُ مِنْ طَعْني وَ ضَرْبي يَصْطَلي
وَ الْجَوُّ مِنْ سَهْمي وَ نَبْلي يَمْتَلي
اِذا حُسامي في يَميني يَنْجَلي
يَنْشَقُّ قَلْبُ الْحاسِدِ الْمُبَجَّل
پس حمله كرد و بسياري از مخالفان را بدرك فرستاد، و بعضي گفتهاند هفتاد نفر از آن سپاه رويان را به خاك هلاك افكند و آخر به تيغ ظلم و عدوان بر زمين افتاد، حضرت امام حسين عليه السلام بالاي سرش آمد و بر او بگريست و روي مبارك خود را بر روي آن سعادتمند گذاشت آن غلام چشم بگشود و نگاهش به آن حضرت افتاد و تبسمي كرد و مرغ روحش به بهشت پرواز نمود.
شهادت عمروبن قرظه بن كعب انصاري خزرجي
عمروبن قرظه از براي جهاد قدم مردي در پيش نهاد و از حضرت سيدالشهداء عليه السلام رخصت طلبيد و به ميدان رفت و رجز خواند:
قَدْ عَلِمَتْ كَتيبَهُ الاَنْصار
اِنّي سَاَحْمي حَوْزَهَ الذّمار
ضَرْبَ غُلام غَيْرَ نُكْسٍ شارٍ
دوُنَ حُسَيْنِ مُهْجَتي وَداري
و به تمام شوق و رغبت كارزار نمود تا جمعي از لشكر ابن زياد را به جهنم فرستاد و هر تير و شمشيري كه به جانب امام حسين عليه السلام ميرسيد او به جان خود ميخريد، و تا زنده بود نگذاشت كه شر و بدي به آن حضرت برسد. تا آنكه از شدت جراحت سنگين شد، پس به جانب آن حضرت نگران شد وعرض كرد: يابن رسول الله آيا به عهد خويش وفا كردم؟ فرمود: بلي، تو پيش از من به بهشت ميروي رسول خدا (ص) را از من سلام برسان و او را خبر ده كه من هم بر اثر ميرسم. پس عاشقانه با دشمن مقاتله كرد تا شربت شهادت نوشيد و رخت به سراي ديگر كشيد.
مؤلف گويد كه قرظه (به ظاء معجمه و فتحات ثلث) والد عمرو از صحابه كبار و از اصحاب علي اميرالمومنين عليه السلام است، و مردي كافي و شجاع بوده و در سنه بيست و چهار، ري را با ابوموسي فتح كرده و در صفين اميرالمؤمنين عليه السلام رايت انصار را به او مرحمت كرده بود. و در سنة پنجاه و يك وفات كرده و غير از عمر و پسري ديگر داشت كه نامش علي بود و در جيش عمر در كربلا بود و چون برادرش عمرو شهيد شد امام حسين عليه السلام را ندا كرد و گفت: يا حسين يا كذّاب ابنْ الكذّاب اَضْلاَلت اَخي غَرَّرْته حتي قَتَلَه، حضرت در جواب فرمود:
اِنَّ اللهِ لَمْ يُضِلَّ اَخاكَ وَ لكِنَّهُ هَدي اَخاكَ وَ اَضَلَّكَ
علي ملعون گفت خدا بكشد مرا اگر ترا نكشم مگر آنكه پيش از آن كه بتو برسم هلاك شوم، پس به قصد آن حضرت حمله كرد، نافع بن هلال او را نيزه زد كه بر زمين افتاد و اصحاب عمر سعد حمله كردند و او را نجات دادند، پس از آن خود را معالجه كرد تا بهبودي يافت و عمرو بن قرظه همان كس است كه جناب امام حسين عليه السلام او را فرستاد به نزد عمر سعد و از عمر خواست كه شب همديگر را ملاقات كنند، و گويند چون ملاقات حاصل شد حضرت او را به نصرت خويش طلبيد. عمر عذر آورد و از جمله گفت كه خانهام خراب ميشود، حضرت فرمود: من بنا ميكنم براي تو، عمر گفت ملكم را ميگيرند، حضرت فرمود: من بهتر از آن از مال خودم در حجاز به تو خواهم داد عمر قبول نكرد.
عمروبن قرظه در يوم عاشورا در رجز فرمود: تعريض بر عمر سعد در اين مصرع دوُن حُسَيْنٍ مُهْجَتي وَداري. حاصل آنكه عمر سعد به جهت آنكه خانهاش خراب نشود از حضرت حسين عليه السلام اعراض كرد و گفت اِنهَدَم داري لكن من ميگويم فداي حسين باد جان و خانهام.
شهادت سويد بن عمرو بن ابي المطاع الحثعمي ره
سويد بن عمرو آهنگ قتال نمود و او مردي شريف النسب و زاهد و كثيرالصلوه بود، چون شير شرزه حمله كرد و بر زخم سيف و سنان شكيبائي بسيار كرد چندان جراحت يافت كه اندامش سست شد و در ميان كشتگان بيفتاد و بر همين بود تا وقتي كه شنيد حسين عليه السلام شهيد گرديد. ديگر تاب نياورده، در موزه او كاردي بود او را بيرون آورده و به زحمت و مشقت شديد لختي جهاد كرد تا شهيد گرديد. قاتل او عُرْوَه بْنِ بَكّارِ نابكار تغلبي و زيد بن ورقاء است و اين بزرگوار آخر شهيد از اصحاب است. رحمه الله و رضوانه عليهم اجمعين و اشركنا معهم اله الحق آمين.
ارباب مقاتل گفتهاند كه در ميان اصحاب جناب امام حسين عليه السلام اين خصلت معمول بود: اَلسَلامُ عَلَيْكَ يَابْنَ رَسوُلِ اللهِ صَلَّي الله عَلَيْهِ وَ آلِهِ.
حضرت پاسخ ايشان ميداد و ميفرمود ما در عقب ملحق به شما خواهيم شد، و اين آيه مباركه را تلاوت ميكرد:
فَمِنْخُمْ مَنْ قَضي نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مَنْ يَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُوا تَبْديلاً.(*1)
ذكر مقتل عبدالله بن عفيف ازدي رحمه الله تعالي
شيخ مفيد (ره) فرموده پس ابن زياد (لعين) از مجلس خود برخاست و به مسجد رفت و بر منبر برآمد و گفت حمد و سپاس خداوندي را كه ظاهر ساخت حق و اهل حق را و نصرت داد اميرالمؤمنين يزيد بن معاويه (عليهما العنه) و گروه او را و كشت دروغگوي (نعوذ بالله) پس دروغگو را و اتباع او را. اين وقت عبدالله بن عفيف ازدي كه از بزرگان شيعيان اميرالمؤمنين عليه السلام و از زهاد و عباد بود و چشم چپش در جنگ جمل و چشم ديگرش در صفين نابينا شده بود و پيوسته ملازمت مسجد اعظم مينمود و اوقات را به صوم و صلوه بسر ميبرد، چون اين كلمات كفرآميز ابن زياد (لعين) را شنيد بانگ بر او زد كه اي دشمن خدا دروغگو توئي و پدر تو زياد بن ابيه است و ديگر يزيد (پليد) است كه ترا امارت داده و پدر اوست اي پسر مرجانه. اولاد پيغمبر را ميكشي و بر فراز منبر مقام صديقين مينشيني و از اين سخنان ميگوئي؟
ابن زياد در غضب شد بانگ زد كه اين مرد را بگيريد و نزد من آريد، ملازمان ابن زياد برجستند و او را گرفتند، عبدالله طايفه ازد را ندا در داد كه مرا دريابيد هفتصد نفر از طايفه ازد جمع شدند و ابن عفيف را از دست ملازمان ابن زياد بگرفتند. ابن زياد را چون نيروي مبارزت ايشان نبود صبر كرد تا شب درآمد آنگاه فرمان داد تا عبدالله را از خانه بيرون كشيدند و گردن زدند، و امر كرد جسدش را در سبحه بدار زدند. و چون عبيدالله اين شب را به پايان برد روز ديگر شد امر كرد كه سر مبارك امام عليه السلام را در تمامي كوچههاي كوفه بگردانند و در ميان قبايل طواف دهند.
از زيد بن ارقم روايت شده كه گاهي كه آن سر مقدس را عبور ميدادند من در غرفه خويش جاي داشتم و آن سر را بر نيزه كرده بودند چون برابر من رسيد شنيدم كه اين آيه را تلاوت ميفرمود: اَمْ حَسِبْتَ اَنَّ اَصْحابَ الْكَهْفِ وَالرَّقيمِ كانُوا مِنْ اياتِنا عَبَجاً.
سوگند با خداي كه موي بر اندام من برخاست و ندا در دادم كه يابن رسول الله امر سر مقدس تو والله از قصه كهف و رقيم اعجب و عجيبتر است.
روايت شده كه به شكرانه قتل حسين عليه السلام چهار مسجد در كوفه بنيان كردند. نخستين را مسجد اشعث خوانند، دوم مسجد جرير، سيم مسجد سماك، چهارم مسجد شبث بن ربعي لعنهم الله، و بدين بنيانها شادمان بودند.(*2)
زهير بن قين بجلي رايتشجاعت
او از ياران بزرگ و با وفاي امام حسين(ع) و مردي شايسته وشريف بود; رزمندهاي دلير و جنگجويي توانا شمرده ميشد و درميان قبيله خود، که در کوفه سکونت داشتند، ميزيست. وي را زهيربن قين بن قيس انماري بجلي ميخواندند. (1)
ويژگيهاي زهير بن قين
از موارد شرکت زهير در فتوحات همانا شرکت در غزوه بلنجر استکه خاطرهاي نيز از آن باز گفته است. و در آينده به آن خواهيمپرداخت.
نمونه ديگرش حضور در کربلاست. او بحق بازوي تواناي امام شمردهميشد. رشادت و دلاوري او چنان بود که امام حسين(ع) در روزعاشورا، هنگام تنظيم سپاه خود که بيش از هفتاد نفر بودند، ويرا بر ميمنه گمارد; حبيب را در ميسره جاي داد، خود در قلبسپاه قرار گرفت و پرچم را به برادرش عباس سپرد. (3)
زهير در گفتار و عمل، در راه و کربلا در مواقع مختلف، اينويژگي را بخوبي به نمايش گذارد. گفتارش در شب عاشورا و عملشدر روز عاشورا بهترين گواه بر درستي اين سخن است.
او در شب عاشورا، هنگامي که امام حسين(ع) اجازه رفتن به ويداد، اظهار داشت: «لا و الله لا يکون ذلک ابدا ا اترک ابن رسولالله(ص) اسيرا في يد الاعداء و انجو انا؟! لا اراني الله ذلکاليوم.» (4) نه به خدا سوگند، هرگز چنين نخواهد بود. آيافرزند رسول خدا را در دست دشمنان اسير بگذارم و خود را نجاتدهم؟! خداي آن روز را به من نشان ندهد.
زهير در راه مکه تا کوفه، هنگامي از خدمت امام حسين(ع) بازگشت، همسر و يارانش را مخاطب قرار داد و گفت:
من تصميم گرفتهام همراه حسين باشم تا جانم را فدايش سازم و... (5)
پيوستن به حسين(ع)
زهير بن قين در سال شصت هجري به مقصد فريضه حج، همراه همسر وگروهي از يارانش، کوفه را ترک کرد.
او، پس از انجام فريضه حج، مکه را ترک گفت و رهسپار کوفه شد.
زهير و يارانش آنقدر تند ميرفتند که در کوتاهترين زمان نزديکمنزلگاه رسيدند. آنها همواره ميکوشيدند که قدري دورتر از محلاستقرار موقت امام حسين(ع) فرود آيند.
امام و يارانش در محلي به نام زرود (6) فرود آمدند و چادرهايخود را برپا ساختند. کاروان زهير از راه رسيد، اما چون دورتراز چادرهاي امام جايي مناسب نيافت، چادرهاي خود را در همانحوالي برپا ساخت. شيخ عباس قمي مينويسد: گروهي از قبيله فزارهو بجيله چنين روايتشده است: هنگام مراجعت از مکه، با زهير بنقين بجلي همراه بوديم. در منازل، که به حضرت امام حسين(ع)ميرسيديم، از او دوري ميکرديم; زيرا سير با آن حضرت را دوستنميداشتيم. ناگزير هرگاه امام حرکت ميکرد، زهير ميماند وهرگاه آن حضرت توقف ميکرد، زهير به راه ميافتاد. در يکي ازمنازل، آن حضرت در طرفي منزل کرد و ما نيز ناگزير در طرف ديگرفرود آمديم. هنگامي که مشغول غذا خوردن بوديم، ناگاه رسولي ازطرف امام حسين(ع) آمد و پس از ابراز سلام، به زهير گفت:
ابا عبد الله(ع) تو را ميخواند.
ما از نهايتحيرت لقمههايي که در دست داشتيم، افکنديم ولحظهاي ساکت و بيحرکت مانديم، گويا پرندهاي بر سر ما نشستهاست.
همسر زهير، که دلهم ناميده ميشد، به زهير گفت: سبحان الله،فرزند پيامبر(ص) تو را ميطلبد و تو در رفتن درنگ ميکني... برخيز و نزدش شتاب، ببين چه ميفرمايد.
زهير برخاسته، خدمتحضرت رفت و زماني نگذشت که شاد و خرم، باچهره بر افروخته، نزد همسر و يارانش باز گشت. بيدرنگ دستورداد خيمهاش را برکنند و نزديک سراپردههاي آن حضرت برپاسازند. آنگاه به همسرش گفت: تو از قيد زوجيت من رهايي، به اهلخود بپيوند; زيرا نميخواهم که از سوي من زياني به تو رسد. (7)
مفيد اضافه ميکند: آنگاه به يارانش گفت: هر يک از شما که دوستدارد، همراهم باشد، چه بهتر; و گرنه اين آخرين ديدار ماست.
سپس گفت: شما را از حقيقتي آگاه ميکنم. يادم نميرود، وقتي درغزوه بحر (8) شرکت کرديم; خداوند پيروزي را نصيب ما گردانيد وغنمايمي به دست آورديم. سلمان فارسي، همراه ما بود، هنگامي کهديد همگان از اين پيش آمد خوشحال هستند، گفت: آيا از اينپيروزي که خداوند نصيب شما ساخت و از غنيمتهايي که به دستآورديد، شادمانيد؟! گفتيم: آري.
سلمان گفت: اگر سيد جوانان آل محمد را درک کرديد، به ياري اوخوشحالتر باشيد از آنچه که امروز بر آن دستيافتيد. و اکنونمن با شما خدا حافظي ميکنم. (9) آري او با اهل و يارانش خداخافظي کرد تا به دنبال گمشدهاي که سالها در پياش بود، برود.
او همه چيز و همه کس را رها کرد و رفت تا حسيني شود و جان خودرا نثار حسين و مکتب و عقيده وي کند.
نقش زهير در حادثه کربلا
زهير همسر خود را طلاق گفت، از ياران خود جدا شد، به اردوگاهحسيني پيوست و در شمار سربازان شيفته و فدايي امام حسين(ع)جاي گرفت. او در طول مسير در موارد گوناگون، از جاي برميخاستو به تاييد سخنان امام ميپرداخت. بخشي از مواردي که زهيرارادت راستين خود را به نمايش گزارد، چنين است:
پس از برخورد امام با سپاه حر در محلي به نام ذو حسم (10) امام(ع) در جمع حاضران سخن گفت. آنگاه زهير از جاي برخاسته،به ياران امام گفت: شما سخن ميگوييد يا من آغاز کنم؟
گفتند: آري، تو سخن بگوي.
زهير، پس از به جاي آوردن حمد وثناي خداوند، امام را مخاطب قرار داد و گفت: اي فرزند رسولخدا، سخنانت را شنيديم... به خدا سوگند، اگر دنيا براي ماباقي بود و قرار بود در آن بمانيم و جدايي از اين دنيا بهمعناي ياري تو بود; باز همراهي شما را برميگزيديم. امام(ع)،ضمن ستودن روحيه بالاي او، برايش دعاي خير کرد. (11)
کاروان حسيني به موازات سپاهيان حر حرکت ميکرد که ناگه از دورسواري نمايان شد. او پيک ابن زياد بود و نامهاي از سوي ويبراي حر آورده بود. در آن نامه، ابن زياد نوشته بود: با رسيدناين نامه بر حسين بن علي فشار بياور و او را در بياباني بيآبو علف فرود آر.
حر متن نامه را براي امام خواند و آن حضرت رادر جريان ماموريتخويش قرار داد. امام فرمود: پس بگذار ما دربيابان نينوا يا غاضريات و يا شفيه فرود آييم.
حر گفت: نميتوانم با اين پيشنهاد شما موافقت کنم; زيرا منديگر در تصميمگيري آزاد نيستم و همين نامهرسان جاسوس ابنزياد است...
در اين هنگام، زهير بن قين گفت: براي ما جنگيدن با اين گروهاندک از نبرد با افراد بسياري که پشتسر آنهاست آسانتر است.
به خدا سوگند، طولي نخواهد کشيد که لشکريان بسياري براي حمايتاز اينان ميرسد و ديگر ما در برابر آنان توان مقاومت نخواهيمداشت.
امام(ع) در پاسخ به پيشنهاد زهير فرمود: «ما کنت لابداهمبالقتال.» من هرگز شروعکننده جنگ نخواهم بود. (12)
در عصر تاسوعا، هنگامي که عمر بن سعد يارانش را فرمان داد تابه اردوگاه حسين بن علي نزديک شوند، حضرت به برادرش عباسفرمود: عباس جانم، فدايت گردم; برادرجان، سوار شو، آنها راملاقات کن و بپرس براي چه آمدهاند؟
عباس با بيستسوار، که زهير بن قين و حبيب بن مظاهر نيز درشمار آنها بودند، به ديدار يزيديان رفت. و به آنها گفت: چهميخواهيد؟ گفتند: از امير فرمان رسيده يا تسليم شويد يابجنگيم.
گفتند: درنگ کنيد تا آنچه ميگوييد به ابي عبد الله(ع) برسانيم.
يزيديان گفتند: او را ديدار کن و خبر بياور.
عباس باز گشت تا به حسين خبر دهد. يارانش ماندند تا با آنهاگفتگو کنند. حبيب بن مظاهر به زهير گفت: اگر مايلي، با اينقوم سخن بگو و اگر ميخواهي، من سخن بگويم.
زهير گفت: تو پيشنهاد سخن دادي و خود نيز بدين امر بپرداز.
حبيب به آنها گفت: به خدا، فرداي قيامت پيش خدا بد مردمياند،کساني که نزد او روند و فرزند پيامبر خود، خاندان و عبادتکنندگاناين شهر را که نماز شب ميگزارند، کشته باشند... .
عزره گفت: هر چه تواني خود ستايي کن.
زهير گفت: اي عزره، خدا او را ستوده و رهبري کرده، اي عزره،از خدا پرهيز کن من برايتخير ميخواهم; به خدا سوگند، ايعزره، تو از آنهايي که گمراهي را برکشتن پاکدامنان ياريميدهند... .
عزره پاسخ داد: اي زهير، تو نزد ما از شيعيان اين خانوادهنبودي، تو عثمانخواه بودي.
زهير گفت: از موقعيتي که اکنون دارم، درنمييابي که ازشيعيانم. به خدا نه من نامهاي به حسين نوشتم و نه هرگز پيکيدر پياش فرستادم و نه وعده يارياش دادم; در راه با اوبرخوردم، به ياد رسول خدا و موقعيت وي افتادم و دانستم که بهسوي دشمن ميآيد... .
پس بر آن شدم يارياش کنم، در حزب او درآيم و جانم را فدايشسازم; براي آن که شما حق خدا و رسولش را ضايع کرديد. (13)
پس از برگشتن سپاه عمر سعد به اردوگاه خويش، اين بار صداي شمربن ذي الجوشن به گوش رسيد که با صداي بلند ميگفت:
کجايند فرزندان خواهر ما، کجاست عباس و برادرانش؟
امام حسين(ع) فرمود: جوابش دهيد، گر چه فاسق باشد.
قمر بني هاشم به دستور ابي عبد الله(ع) سمت او رفت تا سخنش رابشنود. اما بيدرنگ، در حالي که بر او و اماني که داده بودلعنت ميفرستاد، باز گشت. زهير بن قين از جاي برخاسته، قمربني هاشم را مخاطب قرار داد و گفت: تو را از حديثي که قبلا آنرا شنيدهام، آگاه سازم؟!
عباس فرمود: آري، حديث را بيان کن.
زهير گفت: وقتي پدرت خواست ازدواج کند از برادرش عقيل، کهانساب عرب را ميشناخت، خواست همسري برايش برگزيند که دليراناو را به دنيا آورده باشند تا فرزندي به دنيا آورد که فرزندنشحسين را در کربلا ياري کند. آگاه باش! پدرت تو را براي چنينروزي ذخيره کرده; پس هرگز در ياري برادرت و حمايت از خواهرانتکوتاهي مکن.
قمر بني هاشم به زهير گفت: زهير، تو در چنين روزي مرا به حمايتتشويق ميکني; به خدا سوگند امروز صحنهاي به تو نشان دهم کهمانند آن را نديده باشي. (14)
در شب عاشورا هنگامي که حضرت خطبه خواند و ياران خود را ازآخرين وضعيت آگاه ساخت، يکي از کساني که لب به سخن گشود واظهار عشق و وفاداري کرد زهير بن قين بود. او، پس از اظهاروفاداري مسلم بن عوسجه، از جاي برخاست و گفت: به خدا سوگند،من دوست دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم تا هزاربار; و خداي عزوجل با کشته شدن من مرگ را از تو و جوانان وخاندانت دور سازد. (15)
کثير بن عبد الله شعبي گويد: چون بر حسين يورش برديم، زهير بنقين سوار بر اسب دمبلند خود سلاح پوشيده در برابر ما آمد وگفت: هشيار باشيد، شما را از عذاب خدا بيم ميدهم; بر مسلمانلازم استبرادر مسلمانش را اندرز دهد. ما تا اکنون برادر وهمدين بوديم; تا شمشير ميان ما جدايي نيفکنده همکيش هستيم واندرز شما بر ما لازم است. چون کار به شمشيسر افتد، رشتهبرادري ميگسلد; ما امتي باشيم و شما امت ديگر. خدا ما و شمارا به فرزندان پيامبر خود محمد(ص) آزمود تا بنگرد چه کارهايم.
ما شما را به ياري او و کنارهگيري از سرکش فرزند سرکشعبيد الله بن زياد ميخوانيم، زيرا جز بدي از آنها نديده ونبينند; چشمان شما را ميل ميکشند، دست و پاي شما را ميبرند،شما را بر دار ميآويزند، گوش و بيني ميبرند و نيکان ودانشمندان شما چون حجر بن عدي و اصحابش و هاني بن عروه ومانند وي را ميکشند.
در پاسخ، او را دشنام دادند، ابن زياد را ستودند و گفتند: بهخدا بازنميگرديم تا آقايت و همراهانش را بکشيم يا نزد اميرعبيد الله ببريم.
زهير گفت: اي بندگان خدا; پسر فاطمه به دوستي و نصرت از زادهسميه شايستهتر است. اگر يارياش نميکنيد، به خدا پناهتان باد;
ولي او را نکشيد و به يزيد وا گذاريد به جانم سوگند، که يزيدبا نکشتن حسين هم از طاعتشما راضي است.
شمر تيري سمت ويافکند و گفت: خاموش باش، ما را از پرگويي خسته کردي.
زهير گفت: اي بدويزاده، با تو سخن نميگويم; همانا تو از چهارپاياني.
به خدا، گمان ندارم دو آيه از قرآن درستبداني.
مژدهات باد به رسوايي و عذاب دردناک قيامت.
شمر گفت: خدا يک ساعت ديگر خودت و آقايت را خواهد کشت.
زهير گفت: مرا از مرگ ميترساني؟! به خدا، مرگ با حسين نزد منبهتر است از آنگونه با شما جاويدان بمانم.
سپس خطاب به مردم گفت: اي بندگان خدا، اين پست جفاجو وهمگنانش شما را از دينتان نفريبند; به خدا، شفاعت محمد(ص) بهمردمي که خون فرزندان و خاندان او را ميريزند و کساني که آنهارا در اين ستم ياري ميکنند و مدافعان آنان را ميکشند، نميرسد.
مردي او را ندا داد که، ابي عبد الله ميگويد: بيا به جان خودم،اگر مؤمن آل فرعون قوم خود را نصيحت کرد و دعوت را به آنهاابلاغ کرد، تو نيز اينان را اندرز دادي و دعوت را بدانها ابلاغکردي. (16)
در روز عاشورا شمر بن ذي الجوشن به چادرها و محل استقرار حرماهل بيت (عليهم السلام) هجوم برد و فرياد زد: آتش بياوريد تااين خانه را با ساکنانش آتش بزنم.
زنان در حالي که فريادميزدند از خيمه بيرون دويدند. امام حسين(ع) فرياد کشيد:
اي فرزند ذي الجوشن آتش ميطلبي که خانه را بر اهل بيت من بهآتش بکشي، خدا تو را به آتش بسوزاند.
در اين لحظه زهير به همراه ده تن از ياران امام، جهت دفع حملهآنان، به شمر و يارانش حمله کرد و آنان را از حريم حسيني دورساخت. و در اين درگيري، ابا عزه ضبابي، که همراه شمر حمله کردهبود، به دست زهير بن قين کشته شد. (17)
زهير، همانند ديگر ياران امام حسين(ع)، در مصاف با دشمنان ازمکتب و عقيده و امامش سخت دفاع کرد و در حمايت از محبوب ومقصودش، لحظهاي کوتاهي نورزيد. ابو محنف مينويسد: پس از شهادتحبيب، بار ديگر آتش جنگ بالا گرفت. زهير بن قين همراه حر واردميدان شد. آن دو نبردي سخت کردند. هرگاه دشمن اطراف يکي راميگرفت، ديگري به يارياش ميشتافت و نجاتش ميداد تا اينکه حربه شهادت رسيد. آنگاه که نماز خوف به امامت ابي عبد الله(ع)خوانده شد، زهير بار ديگر به ميدان آمد و نبردي سخت آغاز کرد;
نبردي که مانند آن ديده يا شنيده نشده بود. او همچنان که بردشمن حمله ميکرد، چنين رجز ميخواند:
«انا زهير و انا ابن القين» «اذودکم بالسيف عن حسين»
من زهيرم و فرزند قين هستم و با شمشير خود شما را از حسين(ع)دور ميسازم.
سپس به طرف امام باز گشت و چون در مقابل امام قرار گرفت، چنينگفت:
فدتک نفسي هاديا مهديا اليوم القي جدک النبيا و حسنا و المرتضي عليا و ذا الجناحين الشهيد حيا
جانم فدايتباد که هدايتيافت و هدايت گرديد. امروز جدتپيامبر را ملاقات ميکنم، همچنين برادرت حسن و پدرت علي مرتضي وآن شهيد زندهاي را که خداوند دو بال به او بخشيد، ملاقات خواهمکرد.
گويا زهير با اين جملات با امام وداع کرد و بار ديگر رهسپارميدان نبرد شد. او همچنان به پيکار ادامه داد تا اينکه کثير بنعبد الله شعبي و مهاجر بن اوس بر وي حمله بردند و او را بهشهادت رساندند. (18)
حضور امام بر بالين زهير
ابن شهرآشوب مينويسد: پس از شهادت زهير، امام حسين(ع) بربالين وي آمد و چنين فرمود: «لا يبعدنک يا زهير و لعن اللهقاتليک لعن الذين مسخوا قرده و خنازير.» اي زهير، خداوند تورا از رحمتش دور نگرداند و قاتلانت را لعنت کند; شبيه آن لعنتيکه مسخشدگان به شکل بوزينهگان و خوکان را فرا گرفت. (19)
اين مختصري از زندگي سرباز عاشق و شيفته ابي عبد الله(ع)، زهير بودکه در کربلا افتخار آفريد و با افتخار به شهادت رسيد. «فسلامعليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يبعثحيا»(*3)
حبيب بن مظهر اسدي
در حادثه کربلا بزرگان و فرهيختگان زيادي از غير بني هاشم جامشهادت سرکشيده و به ملکوت اعلي عروج کردند ولي کمتر نامي ازآنان بر سر زبانها جاري است.
از لابلاي تاريخ اسلام چنين برميآيد که پنج تن از صحابه رسولخدا(ص) در اين قافله، شهد شيرين شهادت را نوشيدند که دو تن ازآنان در کوفه و سه تن ديگر در کربلا به شهادت رسيدند. دو تنيکه در کوفه شهيد شدند عبارتند از: هاني بن عروه مرادي وعبد الله بن يقطر حميري.
اما افرادي که در کربلا کشته شدند عبارت بودند از: مسلم بنعوسجه اسدي و حبيب بن مظاهر اسدي (20)
ما در اين نوشتار بهاختصار به زندگي سراسر افتخارآفرين حبيب ميپردازيم.
سمعاني (متوفاي 562 ه.ق) نام وي را حبيب بن مظهر بن رئاب بناشتر اسدي ذکر کرده است. (21)
حبيب صحابي رسول الله(ص)
حبيب از ياران و اصحاب رسول خدا(ص) است، گرچه برخي از بزرگانبر اين عقيدهاند که چون شيخ طوسي (متوفاي 460 ه.ق) حبيب را درشمار اصحاب رسول خدا(ص) ذکر نکردند، جزء صحابه به شمارنميآيد.
ولي اين سخن قابل تامل و ترديد است زيرا که مرحومسيد محس امين در کتاب ارزشمند (اعيان الشيعه) به نقل از ابنحجر نام وي را جزء اصحاب پيامبر(ص) نقل کردهاست. (22) مرحومنمازي بر اين عقيده است که حبيب رسول الله(ص) را درک کردهاست. (23)
حبيب در محضر امامان معصوم(ع)
شيخ الطائفه حبيب رادر زمره راويان آورده که از امير مومنان(ع) نقل حديث کردهاند.
و همچنين او را از اصحاب امام حسن مجتبي و حضرت امامحسين (عليهما السلام) ذکر نموده است. (24) علي بن حکم ميگويد:
عمرو بن حمق خزاعي، ميثم تمار، رشيد هجري، حبيب بن مظهر اسديو محمد بن ابي بکر از بزرگان اصحاب امام علي(ع) شمردهميشوند. (25)
حبيب و قرآن
مردان خدا هرگز خود را از کتاب آسمانيجدا نميبينند و همواره کلام خداوند را بر زبان جاري ساخته، درسينه جاي ميدهند تا روح خويش را با آيات الهي نوراني سازند.
حبيب بن مظهر از اين گروه است. در باره او گفتهاند:
«حبيب رجل ذو جمال و کمال، و في يوم وقعه کربلا کان عمره(75) سنه، و کان يحفظ القرآن کله، و کان يختمه في کل ليله منبعد صلاه العشاء.» (26)
حبيب رادمردي داراي جمال و کمال بود.
در واقعه کربلا عمر مبارکش به هفتاد و پنجسال ميرسيد. وي حافظ قرآن بود و هر شب تا سحرگاه يک قرآن ختم ميکرد.
دانش حبيب
مرحوم مامقاني گويد: حبيب به برکت وجود مقدس امير مومنان(ع)از علم منايا و بلايا برخوردار بود; يعني بر پيشگويي مرگ وگرفتاريها توانايي داشت. (27)
حبيب رزمندهاي بينظير
حضور وي در ميدان نبرد و رشادتها و جانبازيهاي وي تنها درصحنه کربلا ظهور نداشتبلکه او در تمام جنگهايي امير مومنان(ع)شرکت جسته و از خود رشادتها به جاي گذاشته و عليه تبهکارانتاريخ شمشير کشيده بود، و گفتشده که وي از نيروهايي«شرطه الخميس» به شمار ميآيد. (28)
حبيب و حوادث کوفه
حبيب در کوفه خاطرات بسيار فراواني دارد، وي جزء چند نفري استکه به امام حسين(ع) نامه نوشت و از آن حضرت خواست که به کوفهبيايد و در نامه چنين نوشت: «انه ليس علينا امام فاقبل لعلالله ان يجمعنا بک علي الحق و النعمان بن بشير في قصر الامارهلسنا نجمع معه في جمعه و لا نخرج معه الي عيد، و لو قد بلغنا انکاقبلت الينا اخرجناه حتي نلحقه بالشام ان شاء الله» (29)
ما امام و پيشوايي نداريم پس به سوي ما بيا چه بسا خداوند ما رابوسيله شما بر حق جمع کند، و نعمان بن بشير در قصر الامارهميباشد و ما هرگز به گرد او نميچرخيم، و در نماز جمعه و عيدبه او اقتدا نميکنيم و چنانچه آگاه شويم که سوي ما رهسپاري ويرا از کوفه بيرون کرده و به شام ميفرستيم.
از اين نامه چنين استفاده ميشود که حبيب در کوفه صاحب قدرتبوده زيرا کسي که به امام خطاب ميکند چنانچه به سوي ما روانهشوي، نعمان بن بشير را از کوفه بيرون ميکنيم پيداست که حبيبدر کوفه صاحب نفوذ بوده و ياران بيشماري داشته است که اينچنين اعلان وفاداري ميکند.
حبيب راهي کربلا ميشود
پس از آنکه عبيد الله بن زياد وارد کوفه شد و سياست رعب و وحشترا عليه طرفداران امام(ع) اعمال کرد وي ناگزير شد کوفه را جهتمسووليتبزرگي که بر دوش خود احساس مينمود پشتسر گذاشته و باتحمل سختيها عزم کربلا کند، او شبها راه ميپيمود و روزها را درمخفيگاه به سر ميبرد که به دست مامورران بني اميه گرفتار نشودتا سرانجام وانستخود را به امام و معشوق خود برساند. (30)
همين که وارد کربلا شد بيدرنگ به محضر سرور شهيدان رسيد و کميياران ابا عبد الله(ع) را و کثرت نيروهايي دشمن را نظاره کرد.
به امام عرض کرد: در اين نزديکي قبيله بني اسد زندگي ميکنند،اگر به من اجازه دهي به سوي آنان بروم و آنها را به ياري شمادعوت کنم. شايد خداوند آنها را هدايت کند و به ياري توبشتابند.
امام به وي اجازه داد. حبيب به سوي بني اسد رهسپار شد. بهميان آنان رفت و گفت: اي بني اسد، اين حسين بن علي، فرزندفاطمه زهرا است که با جمعي از مؤمنين در سرزمين شما رحلتاقامت افکنده است. دشمنانش او را در محاصره گرفته تا به قتلشبرسانند، نزد شما آمدم تا به ياريش شتافته و او را در مقابلدشمنان خدا حفظ کرده و حرمت رسول خدا(ص) شرف و بزرگي دنيا وآخرت را به شما عطا خواهد کرد و به شما کرامتخواهدبخشيد. (31)
فداکاري حبيب در کربلا
واقعه کربلا صحنه آزمايش بود. به ويژه براي مردمانيکه در کوفهبودند، او هر فرصتي که پيش ميآمد براي ياري امام حسين(ع) گامبرميداشت و از هيچ تلاشي دريغ نميورزيد، هنگامي که آن حضرتوارد سرزمين کربلا شد عمر سعد شخصي را به نام (قره بن قيسحنظلي) نزد امام فرستاد تا اوضاع را از نزديک بررسي کند و بهوي گزارش دهد. قره نزد امام آمد، حضرت رو به ياران خود کرد وفرمود: آيا او را ميشناسيد؟
حبيب بيدرنگ گفت: بلي يابن رسول الله او مردي از (قبيله)حنظله تميم، و پسر خواهر ماست و از قبل او را به نيکانديشيميشناختيم و گمان نميکردم که او را اينجا ببينم.
قره پيام ابن سعد را به امام تسليم کرد. آن حضرت در جوابفرمود: «مردم اين سرزمين به من نامه نوشتند تا بدينجا بيايمو چنانچه مايل نيستند برميگردم.» حبيب به پا خاست تا بهرسالتخويش که همان ياري ابا عبد الله(ع) است، جامه عملبپوشاند، رو به فرستاده عمر بن سعد کرد و گفت: «ويحک يا قرهاين ترجع؟ الي القوم الظالمين، انصر هذا الرجل الذي بآبائهايدک الله بالکرامه» (32)
اي قره واي بر تو به کجا بازميگرديآيا به سوي گروه ستمگر؟ بيا و اين مرد (امام حسين(ع» را ياريکن، مردي که ببرکت پدارنش خداوند تو را کرامتبخشيد. قره درپاسخ گفت: بايد به صاحب پيام برگردم و آنگاه بينديشم.
حبيب در شب عاشورا
حوادث شب عاشورا بسيار قابل توجه است و دشمن بيصبرانه ارادهحمله به خيمههاي امام(ع) را داشت. به تحرکات نظامي دست زد کهنشان از قصد حمله ميداد. امام حسين(ع) حضرت قمر بني هاشم را بههمراه بيست اسب سوار از جمله حبيب بن مظهر نزد عمر سعد فرستادتا به ابن سعد بگويد: اگر ممکن استحمله را به صبح تاخيرانداز تا امشب را با خدا راز و نياز کنيم. (33)
حبيب در روز عاشورا
رور عاشورا که در واقع آخرين آزمايش حبيب به حساب ميآمد، روزپرحادثهاي بود. امام در يک آرايش نظامي فرماندهان را برگزيد.
زهير بن القين را در طرف راست و حبيب را در طرف چپ لشکر قرارداد. (34) که اين حرکت نشانگر شدت اعتماد آن حضرت به حبيب بود.
سخن حبيب با شمر
صبح روز عاشورا هنگامي که امام لشکريان عمر بن سعد را نصحيتميکرد به آنها فرمود: «آيا من فرزند دختر رسول خدا نيستم؟ واگر تصديقم نميکنيد از سهل بن سعد ساعدي و زيد بن ارقم و انسبن مالک بپرسيد. شمر بن ذي الجوشن نعره زد که او (امام) خدا رابر يک حرف ميپرستد (ظاهري ميپرستد درست است) اگر بداند چهميگويد. در اينجا بود که حبيب کاسه صبرش لبريز شد، رو به شمرکرده گفت: «و الله اني لاراک تعبد الله علي سبعين حرفا، و انااشهد انک صادق ما تدري ما يقول، قد طبع الله علي قلبک.» (35)
به خدا سوگند ميبينم که تو خدا را بر هفتاد حرف عبادت ميکني(يعني به شرک آلودهاي و غير از خدا هر کس و ناکس را بندهاي) ومن شهادت ميدهم که تو به اين گفته صادقي و ميداني که آن امامچه ميگويد؟ ليکن خدا بر قلبت مهر زده است.
حبيب در کنار مسلم بن عوسجه
مسلم بن عوسجه اسدي از معدود اصحاب رسول خدا(ص) است که درواقعه کربلا افتخار شهادت در رکاب ابا عبد الله(ع) را داشت. سيدبن طاووس (متوفاي 664 ه.ق) و ديگران ميگويند: هنگامي که مسلمبن عوسجه بر روي زمين افتاد و اندک رمقي در او بود، حبيب بههمراه امام(ع) بر بالينش حاضر شدند. امام رو به مسلم کردهفرمود: «رحمک الله يا مسلم فمنهم من قضي نحبه و منهم منينتظر و ما بدلوا تبديلا» (36)
اي مسلم خدا تو را رحمت کند،برخي از آنان رفتند و برخي ديگر در انتظار به سر ميبرند، وهيچگونه تغيير و تبديل در عهد و پيمان خود ندارند.
حبيب به نزد مسلم آمد و به وي گفت: سخت استبر من کشته شدنتو، بشارت باد تو را بهشت، در اين لحظه حساس، مسلم رو به حبيبکرده گفت: خداوند تو را به خير و نيکي بشارت دهد، سپس حبيب بهمسلم گفت: من نيز در پي تو خواهم آمد، و اگر اين نبود، دوستداشتم هر آنچه ميخواهي به من وصيت کني تا به انجامش برسانم.
مسلم در پاسخ گفت: تو را وصيت (و سفارش) ميکنم به او و اشارهبه حسين بن علي(ع) کرد (يعني دست از ياري ابا عبد الله(ع) برندار و تا آخرين قطره خون از او دفاع کن.)
لبخند حبيب در روز عاشورا
روحيه بسيار بالا و قوي حبيب در روز عاشورا بينهايت قابل تحسينو تمجيد است، او به ديدار رسول خدا(ص) و علي مرتضي و يارانابا عبد الله(ع) ميانديشد و عشق پرواز دارد، شادمان و مسروراست، با اينکه ميداند تا ساعاتي ديگر بدنش آماج تيرهاي پيدرپيدشمن قرار ميگيرد و خون سرخش سرزمين طف را رنگين ميسازد درعين حال لبخند بر لبانش نقش ميبندد. مرحوم کشي ميگويد: حبيبدر روز عاشورا به سوي دشمن حرکت کرد در حالي که لبخند بر لبانشنقش بسته بود. برير بن حصين همداني که وي را بزرگ قراءميناميدند به حبيب گفت: اين ساعتخنديدن نيست، حبيب در پاسخگفت: چه وقتي از اين لحظه به خوشحالي شايستهتر! به خدا سوگندچيزي به حمله به ستمگران با شمشيرهاي آخته باقي نمانده است کهپس از آن با حوريان بهشتي معانقه خواهيم کرد. (37) روحيه شهادتطلبيحبيب بسيار پسنديده و نيکوست، و اين روحيه در تمام يارانسيد الشهداء در شب و روز عاشورا ديده ميشود.
حبيب و برگزاري نماز امام
اکثر سيرهنويسان نوشتهاند: روز عاشورا هنگامي که وقت اداءفريضه نماز فرا رسيد (ابو ثمامه صائدي) رو به امام کرده گفت:
جانم به فدايت! ميبينم که دشمن به ما نزديک ميشود، به خداسوگند اميدوارم که کشته نشوي تا در رکابت کشته گردم و دوستدارم بديدار پروردگارم بشتابم در حالي که نمازم را خواندهباشم. امام فرمود: بياد نماز افتادي، خدا تو را از نمازگزارانو ذاکرين قرار دهد، اين وقت، وقت اول نماز است. ازدشمن بخواهيد تا مدتي کوتاه جنگ را متوقف کند تا نماز را بهپا داريم، شخصي به نام حصين رو به لشکريان امام(ع) کرده وگفت: اين نماز مورد قبول واقع نميشود، حبيب در پاسخ گفت: ايحيوان! گمان ميکني نماز آل پيامبر قبول نميشود و نماز تو قبولميشود! حصين به سوي امام حملهور شد که حبيب ضربه کارياي به اووارد کرد و وي را از اسب به زمين انداخت. (38)
حبيب در مصادف با دشمن
طبري مورخ معروف و ابن اثير مينويسند:
حبيب کارراز سختبا دشمن کرد و مردانه با کوفيان جنگيد، مردياز بني تميم به نام (بديل بن صرکم) بر وي حملهور شد و شخصديگري به ياري بديل شتافت. همين که خواست از زمين برخيزد،حصين بن تميم ضربه ديگري با شمشير به سر حبيب وارد ساخت و مردتميمي بلافاصله سر حبيب را از بدنش جدا کرد، حصين رو به مردتميمي کرد و گفت: من هم در کشتن حبيب شريکم، او گفت: بخداسوگند جز من کسي او را نکشته است، سر حبيب را به من بسپار تابه گردن اسبم بياويزم تا مردم بدانند در قتل حبيب شريکم. (39)
از چگونگي کشته شدن حبيب چنين استفاده ميشود که به شهادترساندن وي امتياز بزرگي براي دشمن به حساب ميآمد، و نيروهاييدشمن اصرار ميورزيدند که خود را قاتل حبيب معرفي کنند تا نزدمردمان افتخاري کسب نمايند. يا به جوايزي دستيابند.
امام حسين(ع) و شهادت حبيب
هنگامي که حبيب شربتشهادت نوشيد و در رکاب حبيبش به ديدارخدا شتافت، سرور آزادگان شتابان بر بالين وي حاضر شد و فرمود:
«عند الله احتسب نفسي و حماه اصحابي» (40) خودم و اصحابباوفايم را به حساب خدا ميگذارم.
مرحوم ابن طاووس نقل ميکندکه آن حضرت فرمود: «لله درک» يا حبيب مردي با فضيلتبودي کهدر يک شب قرآن را ختم ميکردي. (41) مرحوم مامقاني ميگويد: سنمبارک حبيب هنگام شهادت هفتاد و پنجسال بود. (42)
مدفن حبيب
بيترديد حبيب پس از شهادت کنار قبر مولايش حسين بن علي(ع) بهخاک سپرده شد. مرحوم قاضي طباطبايي ميگويد: و مدفون شدن حبيبدر کنار قبر حسيني مستقلا جاي شبهه نيست، زيرا از قرائن وتواريخ به دست آمده، چون حبيب از قبيله بني اسد بوده و آنهاخواستهاند امتيازي براي آنهاباشد. (43)
عاش سعيدا و مات سعيدا.(*4)
پينوشت
1- ابصار العين، ص 161.
2- همان.
3- همان، ص 165.
4- معجم رجال الحديث، ج7، ص297.
5- بحار الانوار، ج 44، ص 372.
6- منزلي استبين ثعلبيه و خزيميه براي کسي که به طرف کوفهميرود. (معجم البلدان، ج3، ص139)
7- منتهي الآمال، ج 1، ص 325.
8- در تاريخ طبري ج3، ص 302 کلمه بحر، بلنجر آمده است.
بلنجر شهري در بلاد خزر است که در سال33 به فرماندهي سلمان بنربيعه باهلي فتح شد.(معجم البلدان، ج 1، ص489) اما ابن حجردر الاصابه: بلنجر را در سرزمين عراق ميداند. (الاصابه، ج 2، ص274.)
9- ارشاد مفيد، ص 204.
10- بضم حا و فتح سين، نام کوهي است.
11- ابصار العين، ص 162.
12- سخنان حسين بن علي، ص117.
13- رموز الشهاده، ص99.
14- مقتل الحسين(ع)، ص209.
15- رموز الشهاده، ص 101; ارشاد مفيد، ج 2، ص 92.
16- رموز الشهاده، ص 108.
17- ابصار العين، ص166; تاريخ طبري، ج3، ص326.
18- تاريخ طبري، ج3، ص 328.
19- مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص103.
20- به کتاب ابصار العين في انصار الحسين(ع) مرحوم سماوي، ص128 مراجعه شود.
21- الانساب، ج 4، ص 331.
22- اعيان الشيعه، ج 4، ص553.
23- مستدرکات علم رجال و حديث، ج 2، ص303.
24- رجال شيخ طوسي، ص 61،93 و 100; لسان الميزان، ج 2، ص218.
25- اعيان الشيعه، ج 4، ص 554.
26- تنقيح المقال، ج 4، ص 554.
27- اصطلاح شرطهالخميس به جنگجويان برجسته و بارزي اطلاق ميشود،و همواره دوشادوش امير مومنان(ع) بوده که تعدادشان به پنج و ياشش هزار نفر ميرسيد. و مرحوم ميرداماد ميگويد: شرطه الخميس بهسربازان امير المونين(ع) گفته ميشود که خداوند آنها را بر زبانپيامبر(ص) بياد آورده است. رجال کشي، ج 1، ص 25; مستدرکاتمقباس الهدايه، ج6، ص 100.
28- الارشاد شيخ مفيد، ج 2، ص37; لهوف ابن طاووس، ص103; کاملابن اثير، ج 4،ص 20.
29- ابصار العين في انصار الحسين(ع)، ص57.
30- همان.
31- ارشاد، ج 2، ص 85.
32- همان، ص99; تاريخ طبري، ج3، ص 320.
33- همان، ج 2، ص 90; اعلام الوري، ص 234.
34- همان، ص، 95; کامل ابن اثير، ج 4، ص59; اخبار الطوال، ص256; انساب الاشراف، ص187.
35- تاريخ طبري، ج3، ص319; ارشاد، ج 2، ص 98; کامل ابناثير، ج 4، ص 62.
36- لهوف سيد ابن طاووس، ص 161; سوره احزاب، آيه23.
37- منتهي المقال، ج 2، ص 330 به نقل از رجال کشي; اعيانالشيعه، ج 4، ص553.
38- کامل ابن اثير، ج 4، ص 70; تاريخ طبري، ج3، ص326; نفسالمهموم، ص 244.
39- تاريخ طبري، ج3، ص327; کامل ابن اثير، ج 4، ص 70;
انساب الاشراف، ص 195; ابصار العين، ص59.
40- ابصار العين، ص 70; ال. کامل، ج 4، ص 71.
41- در کربلا چه گذشت؟ ص343.
42- تنقيح المقال، ج 4، ص 554.
43- تحقيق در باره اربعين سيد الشهداء، ص119.
منابع
(*1) شيخ عبّاس،قمی.منتهي الامال
http://64.233.167.104/search?q=cache:7RNjIl3Bj3EJ:www.emamhossein.com/shahadate.htm
(*2)منتهي الآمال
http:// www.emamhossein.com/
(*3)طبسي،محمد جواد.مجله ماهنامه کوثر، شماره 26
http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=13256
(*4)طبسي،محمد جعفر .مجله ماهنامه کوثر، شماره 26
http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=13255