شهادت امام (ع)
بعد از ظهر روز دهم محرم سال 61 هجرى بود كه امام حسين (ع) در شهر كربلا از سرزمين عراق، مظلومانه و با لبانى تشنه به شهادت رسيد.وى در حالى كه در برابر مصائب، صبر و شكيبايى از خود نشان مىداد، از سوى دشمنان خود به شدت در محاصره بود.
شيخ مفيد شهادت آن حضرت را در روز شنبه ثبت كرده است.اما چنانكه ابو الفرج در كتاب مقاتل الطالبيين مىنويسد: تاريخ صحيح شهادت امام در روز جمعه بوده است.وى با استفاده از علوم مربوط به تقويم ثابت كرده است كه اول محرم آن سال چهار شنبه بوده و بدين ترتيب روز عاشورا جمعه بوده است.اما آنچه در ميان عامه مردم شايع است، يعنى اين كه شهادت امام حسين (ع) در روز دوشنبه بوده، هرگز ريشه صحيحى نداشته و روايتى در اين مورد ديده نشده است.
امام (ع) به هنگام شهادت پنجاه و شش سال و پنج ماه و هفت روز يا پنج روز از سن شريفش مىگذشت. [در مورد كسر سال]، عدهاى نه ماه و ده روز و يا هشت ماه و هفت روز يا پنج روز نيز آوردهاند.برخى نيز سن آن حضرت را پنجاه و هفت سال دانستهاند كه اين روايت كامل نبوده است.گروهى سن او را پنجاه و هشت و يا پنجاه و پنج سال و شش ماه نيز ثبت كردهاند، و اين نيز چنان كه قبلا اشاره شد بر اثر اختلاف اقوال و رواياتى است كه در ذكر ميلاد آن حضرت وجود داشته است.
جالب اين است كه شيخ مفيد با اين كه ميلاد امام (ع) را پنجم شعبان سال چهارم هجرى محسوب و هنگام شهادت را دهم محرم سال شصت و يك مىداند، با اين وصف سن شريف آن حضرت را پنجاه و هشت سال ذكر كرده است، در صورتى كه بنا به گفته خود او عمر شريف آن حضرت بيش از پنجاه و شش سال و پنج ماه و پنج روز نمىگردد.
امام حسين (ع) با جد بزرگوارش رسول الله (ص) شش يا هفت سال و چند ماه زندگى كرده و به گفته شيخ مفيد اين مدت هفت سال بوده است.با پدرش امير المؤمنين (ع) سى و هفت سال و پس از رحلت جدش پيامبر (ص) چند ماه كمتر از سى سال مىزيسته است.با برادرش امام حسن (ع) چهل و هفت سال و پس از وفات پدرش با برادر خود در حدود ده سال معاصر بوده است.و برخى اين مدت را يازده سال و عدهاى نيز پنج سال و چند ماه دانستهاند، و اين اختلاف در اثر روايات گوناگونى است كه در تاريخ وفات امام حسن (ع) ذكر شده است.همين مدت نيز دوره خلافت و امامت امام مجتبى (ع) نيز محسوب مىشود.
هلال بن نافع گويد: من با سپاه عمر بن سعد ايستاده بودم.ناگاه كسى فرياد زد: اى امير بشارت باد تو را كه شمر، حسين را كشت.من خود را ميان صفوف لشگر رساندم و برابر حسين ايستادم.چنان ديدم كه آن حضرت در حال جان دادن است.به خدا هرگز مانند حسين كشتهاى را نديده بودم كه با خون، چهره خويش را خضاب كرده و سيمايى اين چنين داشته باشد.انوار درخشان چهره او و زيبايى هيئتش مرا از انديشه شهادت او بازداشت.حسين ع در اين حال طلب آب مىكرد، و من شنيدم كسى را كه مىگفت: به خدا هرگز آب نخواهى نوشيد، تا آنگاه كه به دوزخ وارد شوى و از آب حميم بنوشى.حسين ع گفت: آيا من به دوزخ وارد مىشوم و از آب آن مىنوشم؟ نه، هرگز چنين نيست.به خدا من بر جدم پيمبر خدا ص و به منزل او در بهشت وارد مىشوم و از آب خوشگوار آن مىنوشم و از ستمهايى كه بر من روا داشتيد، شكايت به او خواهم برد .
هلال بن نافع گويد: لشگر با شنيدن اين سخن به شدت در خشم و غضب فرو رفتند، چندان كه گويى خداوند كمترين مهر و محبتى در دل هيچ يك از آنان قرار نداده است.
پس عمر بن سعد رو كرد به مردمى كه در طرف راست وى بودند و گفت: به سوى حسين پيش رويد و كار او را تمام كنيد.همچنين به سنان بن خولى بن يزيد گفت: سرش را جدا كن.پس خولى پيش رفت اما ضعف بر وى رو آورد و بلرزيد.پس سنان بن انس و يا شمر بدو گفت: خدا بازوهايت را بشكند.چرا مىلرزى؟ آنگاه سنان و به گفته بعضى شمر فرود آمد و حسين ع را بكشت و سر مبارك آن حضرت را از بدن جدا كرد، در حالى كه مىگفت: من سر تو را جدا مىكنم در حالى كه مىدانم تو سرور امت و فرزند پيمبر خدا و از جهت پدر و مادر بهترين مردم هستى.سپس سر مقدس آن حضرت را به خولى سپرد و از وى خواست سر را نزد امير عمر بن سعد ببرد.شاعر در اين مورد گفته است:
فاي رزية عدلت حسينا
غداة تبيره كفا سنان
در اين هنگام يكى از كنيزان از خيمه حسين ع بيرون آمد.پس يكى از افراد سپاه دشمن به وى گفت: مولايت حسين كشته شد.وى مىگويد: در حالى كه فرياد مىكردم به سرعت به خيمه شتافتم.همين كه خبر شهادت حسين ع را به خاندان آن حضرت بگفتم، در حالى كه آنان به شدت در بهت و حيرت فرو رفته بودند و مرا مىنگريستند، فرياد و ناله و صيحه و شيون آنان از هر سو به آسمان رفت. (*1)
خبر امام حسين عليه السلام از شهادت خود و اصحابش در کربلا
ابو محمد واقدي و زراره بن صالح چنين روايت کردهاند:
سه روز پيش از آن که حسين عليه السلام به سوي عراق حرکت کند، با او ديدار کرديم و او را از سستي مردم کوفه آگاه نموديم و به او گفتيم:« دلهاي مردم کوفه با توست ولي شمشيرهايشان براي کشتن تو آماده است!»
حسين عليه السلام با دست خود به جانب آسمان اشاره کرد. ناگهان ديديم که درهاي آسمان گشوده شد و هزاران فرشته به سويش پايين آمدند. سپس فرمود:« اگر تقدير خداوند نبود که بدن من به زمين کربلا نزديک شود و اگر نميترسيدم که اجر و مزدم از بين برود، با اين لشگر نيرومند با آنان ميجنگيدم؛ ولي يقين دارم جاي کشتهشدن من و تمام اصحابم - به جز فرزندم، علي، - در آن سرزمين خواهد بود.» (*2)
گریه پيامبر بر شهادت امام حسين عليه السلام بعد از ولادت
صفيه دختر عبدالمطلب ميگويد:
بعد از اينکه حسين عليه السلام به دنيا آمد، او را به دست رسول الله دادم. پيامبر زبان در دهان حسين عليه السلام گذاشت و او شروع به مکيدن کرد.
پيامبر ميان دو چشم او را بوسيد و در حالي که ميگريست، سه مرتبه فرمود:
« اي فرزند عزيزم! خدا لعنت کند قومي را که تو را به شهادت ميرسانند.»
و او را به من باز گرداند. به پيامبر عرض کردم:
پدر و مادرم فداي شما؛ چه کساني او را به شهادت ميرسانند؟
فرمود:« قوم ستمکاري از بني اميه که خداوند آنان را لعنت کند.»
در روايتي ديگر، اسماء چنين ميگويد:
وقتي حسين عليه السلام به دنيا آمد، او را در پارچه سفيدي پيچيدم و به پيامبر دادم. پيامبر در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه گفت و او را در دامان خود گذاشت و گريست.
به پيامبر عرض کردم: پدر و مادرم فداي شما؛ علت گريه شما چيست؟
فرمود:« براي فرزندم گريه ميکنم.»
گفتم: او تازه به دنيا آمده است، يا رسول الله.
پيامبر فرمود:
بعد از من، او را گروهي ستمکار و تجاوزگر ميکشند که شفاعت من به آنان نميرسد. آنگاه فرمود: اي اسماء، اين خبر را به فاطمه نده که او تازه زايمان کرده است. (*3)
خورشید بر نیزه
در کتاب کشف الغمه در تفسیر آیه(فتلقی آدم من ربه کلمات فتابعلیه انه هوالتواب الرحیم)(سپس آدم از پروردگارش کلماتی را دریافت کرد و توبه کرد; آریاو است که توبه پذیرمهربان است.)چنین آمده است که: حضرت آدم درساق عرش نام مبارک خاتم النبیین و ائمه(علیهم السلام)را نوشتهدید و به تلقین جبرئیل(ع)، خداوند را به آن نامها خواند; چوناسم حسین را به زبان آورد، دلش شکست و اشکش روان شد و گفت: جبرئیل، این چه کسی است که چون نامش را میبرم، چنین ناراحت وگریان میشوم؟!
جبرئیل گفت: این فرزند گرامی ات را مصیبتی میرسد که تماممصایب دنیا در برابر آن اندک است. حضرت آدم شرح آن را خواست. جبرئیل گفت: او را وقتی سخت تشنه و تنها وغریب و بی یار ویاور است، میکشند. کاش او را در آن حالت میدیدی که میگوید: وای از تشنگی، وایاز کمی یاور! این استغاثه را کسی جز با شیمشیر جواب نمیگوید.
سرمطهرش را مانند گوسفندان میبرند و با سرهای اصحابش به شهرهامیبرند و زنانش را چون اسیران از شهری به شهری دیگر میگردانند،ای آدم! در علم ازلی خداوند این گونه است. جبرئیل این را گفت وشروع به گریه کرد. آدم هم گریست.
فرهادمیرزا مینویسد: عروه بن زبیر گفت: «چون عثمان بن عفان، ابوذر غفاری را از مدینه تبعید کرد وبه ربذه فرستاد، علی(ع)و امام حسن و امام حسین(علیهماالسلام)ویکی، دوتن از خواص اصحاب او را مشایعت کردند و وداع و دلداریگفتند که: ای اباذر، شادباش که محنت در رضای خدا بسی اندک است. ابوذر گفت: آری; این خود آسان باشد و لیکن بگویید شما را حالچگونه باشد در آن وقتی که حسین بن علی(ع)را بکشند و سرش را ازبدنش جدا کنند؟ و به خدا قسم که در اسلام کشتهای از این عظیمترنیست.
ابیالموید الموفق از خوارزمی چنین نقل میکند: چون حسین دوساله شد، پیامبر(ص) به سفر رفت. در بین راه، ایستاد و استرجاعکرد و اشک از چشمانش سرازیر شد. پرسیدند: چرا گریه میکنی؟ فرمود: جبرئیل الان از زمین کنارفرات که به آن کربلا میگویند. به من خبر داد که فرزندم حسینپسر فاطمه در آن کشته میشود. پرسیدند: چه کسی او را میکشد؟ فرمود: مردی به نام یزید که خدا او رامبارک نکند.; گویا جایگاه و مدفن حسین را در کربلا میبینم کهسرش هدیه برده میشود.
وقتی امام به کربلا میآید، با زهیربن قین ملاقات میکند. به اومیگوید: احدبن قیس سرم را به امید عطا برای یزید خواهد برد; ولی یزید چیزی به او نمیدهد.
در ناسخ التواریخ به نقل از خصال چنین آمده است: امامرضا(ع)فرمود: از طرف خداوند تبارک و تعالی خطاب آمد که: ایابراهیم! از آنچه که من آفریدم، در نزد تو محبوبتر کیست؟
عرض کرد: از آنچه که آفریدی، محبوبتر نزد من حبیب تو محمداست.
خطاب آمد: او را بیشتر دوست داری یا خودت را؟
فرمود: او را از نفس خود بیشتر دوست دارم.
خطاب آمد: فرزند خود را عزیزتر داری یا فرزند او را؟
فرمود: فرزند او را.
خطاب آمد: قتل فرزند او با ظلم به دست دشمنان او قلب تو رابیشتر به درد میآورد یا قتل فرزندت به دستخودت در طاعت من؟
عرض کرد: قتل فرزند او به دست دشمنان او برمن دردناکتر است.
خطاب آمد: ای ابراهیم، همانا طایفهای گمان میکنند از امتمحمدند، ولی فرزندش حسین را به ستم مانند گوسفند میکشند وسزاوار خشم من میگردند. پس دل ابراهیم به درد آمد و گریست.
ریان بن شبیب میگوید: روز اول ماه محرم، خدمت امامرضا(ع)رسیدم. حضرت فرمود: ای پسر شبیب!... محرم همان ماهی است که مردم جاهلیت درگذشتهبه احترام آن ستم و کشتار را ممنوع کرده بودند. این امت نهاحترام ماه محرم را نگه داشتند و نه احترام پیامبر(ص)را. دراین ماه، فرزندان او را کشتند و زنان حرمش را اسیر و اموالشراچپاول کردند. خدا هرگز این گناه آنها را نمیآمرزد. ای پسرشبیب! اگر خواستی برای چیزی گریه کنی، برای حسین بن علی(ع)گریه کن که اورا چون گوسفند سربریدند.
شیخ جعفربن قولویه چنین روایت کرده است: در آسمانها ملکی نماند که خدمت رسول خدا(ص)نیاید و آن حضرترا در مصیبت فرزندش حسین(ع)تعزیت نگوید. آن حضرت را خبردادنداز ثوابی که خداوند در برابر شهادت به او کرامت فرموده است; وهریک برای حضرت از تربت آن مظلوم آوردند; و هریک که میآمد،حضرت میفرمود: خداوندا، مخذول گردان هرکه او را یاری نکند وبکش هرکه او را بکشد و ذبح کن هرکه او را ذبح کند و آنها را بههدفشان نرسان.
حضرت امام باقر(ع)فرمود: چون حضرت امام حسین(ع)در کودکی نزدپیامبر(ص) میآمد، آن حضرت به علی(ع) میفرمود: یاعلی! او را برایمن نگاه دار. پس او را میگرفت و زیر گلویش را میبوسید ومیگریست. روزی آن مظلوم پرسید: پدر! چرا گریه میکنی؟ حضرتفرمود: چرانگریم در حالی که جای شمشیر دشمنان را میبوسم.
وقتی امام حسین(ع)خواست از مدینه سمت مکه حرکت کند، کنار قبرجدش رسول خدا(ص)شتافت، بسار گریست و گفت: پدر و مادرم به فدایتیا رسول الله! با ناراحتی از نزدت میروم; چون نمیخواهم با یزیدشرابخور بیعت کنم. با کراهت از نزدت میروم و به تو سلاممیرسانم.
در این موقع، خواب وی را در ربود، در خواب رسول خدا(ص)را دیدکه او را به سینه چسبانده، بین دو چشمش را میبوسد. پیامبر(ص)فرمود: حبیب من، ای حسین، گویا تو را میبینم که درخونتشناوری و در سرزمین کربلا ذبح شدهای...
وقتی امام حسین(ع)اراده فرمود از مدینه به مکه حرکت کند، امسلمه، همسر پیامبر(ص)، خدمت وی آمد و عرض کرد: با حرکتخود بهسوی عراق، مرا غمناک نکن; زیرا از جدت رسول خدا(ص)شنیدم کهمیفرمود: فرزندم حسین در خاک عراق در محلی به نام کربلا کشتهخواهد شد. امام فرمود: ای مادر! خود بهتر از تو میدانم که بهستم کشته میشوم و سر از پیکرم جدا خواهد شد...
سرامام (ع) از قفا بریده شد
یکی از ستمهایی که به امام حسین(ع)شد، این است که سرامام رااز قفا بریدند. وقتی جنگ تمام شد، اسرا را از میان شهدا بردند. همین که زینب(س)به جسد امام حسین(ع)رسید، فرمود: وامحمداه! اینحسین است که در خون غوطه ور است، اعضایش قطع شده، سرش را ازقفا بریدهاند و عمامه و ردایش را از بدنش در آوردهاند.
وقتی امام حسین(ع)کشته شد، ام کلثوم(س)دستهایش را روی سرشگذاشت و فریاد زد: وامحمداه! واجعفراه! واحمزتاه! واحسناه! این حسین است که درکربلا در خون غوطه ور است; سرش را از قفابریدهاندو عمامه و ردااز تنش گرفتهاند.
وقتی امام زین العابدین(ع)در شام شروع به خطبه میکند چنینمیفرماید: من پسر کسی هستم که او را تشنه کشتند. من پسر کسیهستم که به ستم کشته شد. من پسر کسی هستم که سرش را از قفابریدند. من پسرکسی هستم که او را تشنه کشتند. من پسرکسی هستمکه در کربلا افتاده است. من پسر کسی هستم که عمامه و ردا ازبدنش افکندهاند.
سر مطهر امام(ع)در کربلا
در اینجا به بررسی جراحاتی که در کربلا به وسیلهی لشکر دشمنبه سر شریف امام(ع)وارد شده، میپردازیم. در کربلا به سر مطهرامام(ع)ضربههای مختلفی وارد شد. گاه باسنگ به سر امام زدند،زمانی با تیر و گاهی با شمشیر. حضرت در مجموع 72 جراحت را تحملکرد. سپس ایستاد تا کمی استراحت کند. در این حال، سنگی بهپیشانی امام اصابت کرد. خواستخون را با لباس پاک کند که تیریمسموم و سه شعبه بر قلبش نشست. امام(ع)فرمود: بسم الله و باللهو علی ملهرسول الله.
بعد از مدتی، شمر فریاد زد: او را بکشید. لذا از هرطرف بهامام حمله کردند. امام تیری که به گلویش نشسته بود، برون آورد،دودستش را پراز خون کرد. سر و صورت خود را با خون رنگین ساخت وفرمود: میخواهم این گونه خدارا ملاقات کنم.
آنگاه شمر فریاد زد: برای چه ایستادهاید و انتظار میکشید؟ چرا کار حسین را تمام نمیکنید؟ پس همگی ازهرسو برآن حضرت حملهکردند. حصین بن نمیر تیری بردهان مبارک امام(ع)زد. ابوایوبغنوی تیری برحلقوم شریفش زد و زرعهبن شریک کف دست چپش را قطعکرد. ظالمی دیگر به دوش امام(ع)زخمی زد. حضرت به روی افتاد وضعف بر او غلبه کرد. سنان ملعون نیزه بر گلوی مبارکش زد وبیرون آورد. آنگاه در استخوانهای سینهاش فرو برد و بعد تیری برنحر شریف آن حضرت زد.
مجلسی میگوید: ابوالحتوف تیری به طرف امام انداخت. آن تیر برپیشانی نورانی امام رسید. امام تیر را از پیشانیاش بیرون کشیدو خون بر صورت و محاسن امام روان شد.
بعد از آنکه ناتوانی برحضرت غلبه کرد، هرکه به او نزدیکمیشد، از بیم یا شرم کناره میگرفت. سرانجام مردی از قبیله کنده که نامش مالک بن یسر بود. بهطرف آن حضرت روان شد. به وی ناسزا و دشنام گفت و با شمشیرضربهای برسرمبارکش زد. کلاه امام شکافته شد، شمشیر به سر رسید وخون کلاه را پرکرد. حضرت در باره او چنین نفرین کرد: با این دست غذا نخوری و آبنیاشامی و خداوند تو را با ستمگران محشور کند. پس کلاه پرخون رااز سرمبارک انداخت، دستمالی طلب کرد، زخم سر را با آن بست وکلاه دیگری برسرگذاشت و عمامه را روی آن بست.
بریدن سرامام (ع)
وقتی از همه طرف به امام حمله کردند و او ناتوان روی زمینافتاد، عمربنسعد به اصحابش گفت: برویدو سر از بدنش جدا کنید وراحتش سازید. در این موقع، سنان و شمربن ذی الجوشن با جمعی ازشامیان آمدند، بالای سراو ایستادند و به یکدیگر گفتند: منتظر چههستید؟ این مرد را راحت کنید.
در این موقع، چهل تن مبادرت کردند که سرامام حسین(ع)را جداکنند. عمربن سعد میگفت: وای برشما، عجله کنید. اولین کسی کهمبادرت کرد، شیثبن ربعی بود. او با شمشیر نزد امام(ع)رفتتاسرش را جدا کند. وقتی امام حسین(ع)با گوشه چشم به او نگریست، شیثشمشیر راانداخت و در حالی که این جملهها را برزبان میراند، فرار کرد. «وای برتو عمربن سعد، میخواهی خود را از کشتن حسین تبرئهکنی ومن خونش را بریزم.» بعد سنان بن انس نخعی به طرف امام(ع)حرکت کرد و به شیثبنربعی گفت: مادرت به عزایتبنشیند، چرا حسین رانکشتی؟ شیث گفت: وقتی که به طرف حسین رفتم، چشمانش را باز کرد. دیدممثل رسول خدا است; شرم کردم شبیه رسول خدا را بکشم. سنان گفت: وای برتو، شمشیر را به من بده، من به کشتن اوسزاوارترم. شمشیر را گرفت و بالای سرامام حسین(ع)رفت. امام(ع) نگاهی به او کرد. سنان لرزید، شمشیر از دستش افتاد وفرار کرد. شمر آمد و گفت: مادرت به عزایتبنشیند، چرا او رانکشتی؟
گفت: چون حسین چشمانش را بازکرد، به یاد شجاعت پدرش افتادم وفرار کردم.
شمر گفت:ترسویی، شمشیر را به من ده. به خدا قسم، هیچ کس ازمن به خون حسین سزاوارتر نیست. او را میکشم چه شبیه مصطفیباشد، چه شبیه مرتضی.
شمشیر را گرفت، بالای سینه امام نشست و به حضرت نگریست و گفت: خیال نمیکنم بدانی چه کسی به سراغت آمده. امام چشم باز کرد و او را دید. شمرگفت: من از آن مردم نیستمکه از قتل تو صرف نظر کنم.
امام فرمود: کیستی که به جایگاهی چنین بلند گام نهاده وبربوسهگاه رسول خدا جای گرفتهای؟
شمر روی سینه حضرت نشسته، محاسن امام را گرفته بود و در پیکشتن بود. امام خندید و فرمود: میدانی که هستم؟ شمر گفت: خوبمیشناسمت. مادرت فاطمه، پدرت علی مرتضی، جدت محمد مصطفی ودشمنتخدای بزرگ است. تو را میکشم و هیچ نمیهراسم.
امام گفت: توکه حسب و نسب مرا میشناسی، چرا مرا میکشی؟
شمر گفت: اگر من نکشم، چه کسی از یزید جایزه بگیرد؟
امام(ع)فرمود: جایزه یزید پیش تو محبوبتراستیا شفاعت جدمرسول خدا(ص)؟
شمر گفت: دانگی از جایزه یزید پیش من از شفاعت تو وجدتمحبوبتر است.
امام(ع)تشنه بود. شمر گفت: پسر ابوتراب! مگر نمیدانی پدرتکنار حوض کوثر است و کسانی را که دوست دارد، سیراب میکند؟!
صبر کن تا آب از دستش بگیری.
امام فرمود: حالا که میخواهی مرا بکشی پس کمی آب به من ده.
شمر گفت: هرگز، حتی قطرهای آب نمیدهم تا مرگ را بچشی.
امام پرسید: کیستی؟
گفت: شمربن ذی الجوشن.
امام فرمود: دامن زره را از چهرهات بردار.
وقتی شمر چهره نمایاند، امام دید دندانهایش مانند دندان خوکاز دهانش بیرون آمده است.
سپس فرمود: آری، این یک نشانه، راست است. آنگاه فرمود:
سینهات را برهنه کن.
شمر جامه بالازد. سینهاش گرفتار پیسی بود.
امام فرمود: راست گفت جدم رسول خدا(ص).
رسول خدا را در خواب دیدم که فرمود: فردا وقت نماز پیش منمیآیی و کشندهات این نشانهها را دارد. آن نشانهها همه در توموجود است.
امام حسین(ع)به شمر فرمود: میدانستم کشنده من تو خواهی بود;
زیرا تو پیسی.
در خواب دیدم سگان برمن حمله میکردند و در میان سگان، سگابلق پیسی بود که بیشتر برمن حمله میکرد. جدم رسول خدا(ص)نیزچنین خبر داده بود.
درمناقب چنین نقل شده است: وقتی امام به شمر نگریست و دیدپیس است، فرمود:
الله اکبر، الله اکبر، راست گفتخدا و رسولش; زیراپیامبر(ص)فرمود: گویا میبینم سگی پیس در خون اهل بیتم غوطهمیخورد.
در این موقع، شمر گفت: اکنون که جدت مرا به سگها تشبیه کرده،تو را از قفا سرمی برم.
بعد امام را به صورت خوابانید و رگهای گردنش را برید.
در مقاتل چنین آمده است: وقتی شمر روی سینه شریف امامحسین(ع)نشسته بود و محاسن مقدس وی را در دست داشت، دوازده ضربهشمشیر به امام زد تا سرش را جدا کرد. وقتی سرامام را میبرید،میگفت: سرت را از بدنت جدا میکنم در حالی که میدانم که انسانبزرگواری، فرزند رسول خدایی و از نظر پدر و مادر بهترین مردمی.
وقتی شمر، هر عضو امام را میبرید، حضرت میفرمود: یاجداه! یامحمداه! یا اباالقاسماه! و یا ابتاه! یا علیاه! یا اماه! یافاطماه! کشته میشوم مظلوم و ذبح میشوم تشنه، میمیرم غریبانه.
وقتی شمر سررا برید و روی نیزه قرار داد، تکبیر گفت و لشکردشمن هم سه بار تکبیر گفت. در این موقع، زلزله آمد، دنیا تیرهشد، از آسمان خون آمد و در آسمان ندا دادند که: به خدا قسم،حسین بن علی را کشتند. به خدا قسم، امام فرزند امام را کشتند.
قاتل و قاطع سر مطهر امام(ع)کیست؟
در بین مورخان در مورد این که سرامام(ع)را چه کسی بریده،اختلاف وجود دارد. این نظرها عبارت است از:
1- مردی گمنام از قبیله مذحج قاتل امام است. البته گفته شدهروایت این نظر، ضعیف است. این نظر را ابن حجر گفته است.
2- قاتل امام(ع)حصین بن نمیر است. او به امام تیری زد، فرودآمد، سرش را برید و به کمر اسبش بست تا مقرب ابن زیاد گردد.
3- مهاجربن اوس قاتل امام است.
4- مقریزی میگوید: عمربن سعد امام را به قتل رساند.
5- خولی بن یزید قاتل امام است.
6- برادر خولی، شبل بن یزید، سرامام را جدا کرد. مورخانگفتهاند: خولی بن یزید خواستسرامام را جدا کند; ولی ترسید.
اما برادرش شبل بن یزید سر امام را جدا کرد و به خولی داد.
7- سنان بن انس سر امام را جدا کرد.
صدوق در امالی میگوید: سنان از اسب پایین آمد، محاسن حضرت راگرفت، با شمشیر به گلویش میزد و میگفت: به خدا قسم، من سرت راجدا میکنم و میدانم که تو زاده رسول خدایی و از نظر پدر و مادربهترین مردمی.
در مقتل ابیمخنف هم دارد که سرامام(ع)را سنان برید و به خولیداد. بعد کنار چادر عمربن سعد ایستاد و باصدای بلند فریاد زد:
رکابم را پراز طلا و نقره کن که من حسین را کشتم.
طبری میگوید: هنگام شهادت امام حسین(ع)هرکه نزدیکامام(ع)میآمد، سنان دورش میکرد، برای آنکه مبادا کسی دیگر سرآنجناب را ببرد. سرانجام سرامام را جدا کرد و به خولی سپرد.
8- اکثرمورخان و ارباب مقاتل نظرشان این است که قاتل و قاطعسرامام(ع)شمر ملعون است. گروهی معتقدند سنان در کشتن امام(ع)بهشمر کمک کرده است. جمعی هم سنان و خولی را در کشتن امام یاورشمردانستهاند. (*4)
آخرین لحظات
پس از آنکه حضرت عباس علیه السلام به شهادت رسید، امام حسین علیه السلام غریب و بی یاور شد، و دیگر هیچکس را نیافت که از او یاری کند، صدای گریه و ندبه بانوان حرم و کودکان را میشنید، در این هنگام فریاد زد:
«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله؟ ... هل من مغیثیرجو الله فی اغاثتنا؟».
سپس بانوان حرم و کودکان وداع کرد و آنها را به سکوت و صبر دعوت نمود، آنگاه فرمود:
«اخیة! ائتینی یثوب عتیق لایرغب فیه احد، اجعله تحت ثیابی لئلا اجرد بعد قتلی».
شلوار کوچکی برایش آوردند، فرمود: نه، این جامه کسی است که ذلت و خواری دامنگیرش شده باشد، سپس جامه کهنه دیگری را گرفت و پاره پاره کرد و زیر جامههایش پوشید ... سپس پارچه دیگری طلبید و آن را پاره پاره کرد و پوشید به این منظور که به غارت نبرند. (1)
در این وداع بود که فرمود:
«ناولونی علیا ابنی الطفل حتی اودعه».
علی اصغر (یا عبدالله شیرخوار) را به او دادند آنحضرت خواست با او وداع کند که تیر از جانب دشمن آمد و به گلوی او اصابت کرد و او را شهید نمود.
هنگامی که امام حسین علیه السلام تنها ماند و به هر سو نگاه کرد، برای خود یار و یاوری ندید، صدا زد:
«هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله ...»
این سخن آنچنان جگر سوز بود، که وقتی بانوان حرم، آن را شنیدند، صدای گریه آنها بلند شد، در این هنگام امام سجاد علیه السلام که سخت بیمار و در بستر بود برخاست و با زحمت از خیمهاش بیرون آمد، بقدری ناتوان بود که میتوانستشمشیر خود را حمل کند.
ام کلثوم علیها السلام فریاد زد: به خیمه برگرد.
امام سجاد علیه السلام فرمود:«ای عمه، مرا رها کن تا در رکاب پسر رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم با دشمن بجنگم».
امام حسین علیه السلام متوجه شد و فریاد زد: «ای ام کلثوم، او را نگهدار، تا زمین از نسل آل محمد صلی الله علیه و اله و سلم خالی نگردد».
فاضل در بندی در اسرار الشهاده مینویسد: امام حسین علیه السلام مانند باز شکاری به طرف امام سجاد علیه السلام آمد و او را به خیمهاش برد، و به او فرمود: «پسرم میخواهی چه کنی؟».
امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان، ندای تو رگهای قلبم را برید، و آرامش را از من ربود، خواستم به میدان آیم و جانم را فدایت کنم».
امام حسین علیه السلام فرمود: پسرم! تو بیمار هستی و جهاد بر تو واجب و روا نیست، تو حجت و امام بر شیعیان من هستی، تو پدر امامان و سرپرستیتیمان و بیوه زنان هستی، تو باید آنها را به مدینه برسانی، و نباید هرگز زمین از حجت و امام از نسل من خالی بماند ...
امام سجاد علیه السلام عرض کرد: «پدر جان آیا من نگاه کنم و تو کشته شوی کاش زنده نبودم، و جانم نثار تو میشد ...».
سپس امام حسین علیه السلام با امام سجاد علیه السلام وداع کرد، او را در آغوش گرفت و گردن به گردن او گذاشت و گریه سختی کرد و به این ترتیب با او خداحافظی نمود. (2)
سپس فرمود: پسرم به شیعیان من سلام برسان، و به آنها بگو که پدرم غریبانه کشته شد برای مصیبت او ناله کنید، و او به شهادت رسید و برای او گریه کنید».
«یا ولدی بلغ شیعتی عنی السلام فقل لهم ان ابی مات غریبا فاندبوه ومضی شهیدا بابکوه». (3)
امام حسین علیه السلام نگاهی به قتلگاه کرد دید پیکر بخون طپیده 72 نفر از اصحاب و هیجده نفز از اهلبیتش به زمین افتاده و به شهادت رسیدهاند، تصمیم قاطع گرفت تا به جنگ با دشمن برود، در این هنگام صدا زد:
«یا سکینه یا فاطمه! یا زینب و یا ام کلثوم علیکن منی السلام فهذا آخر الاجتماع و قد قرب منکن الافتجاع».
امام در این حال میگریست، زینب علیها السلام عرض کرد: خدا چشمت را نگریاند چرا گریه میکنی؟ امام فرمود:
«کیف لا ابکی و عما قلیل تساقون بین العدی».
بانوان حرم با شنیدن سخن امام، صدا به گریه بلند کردند و فریاد زدند:
«الوداع الوداع، الفراق الفراق».
در این هنگام سکینه نزد پدر آمد و صدا زد:
«یا ابتاه ء استسلمت للموت فالی من اتکل».
امام حسین علیه السلام به او فرمود: «ای نور چشم من چگونه کسی که یار و یاور ندارد، تسلیم مرگ نشود، ولی بدان که رحمت و یاری خدا در دنیا و آخرت از شما جدا نگردد، دخترم برقضای الهی صبر کن و شکایت نکن، دنیا محل گذر است ولی آخرت خانه همیشگی است».
سکینه گفت: ما را به حرم جدمان (مدینه) بازگردان.
امام فرمود:
«لو ترک القطا لغفا و نام».
سکینه گریه کرد، امام حسین علیه السلام سکینهاش را به سینهاش چسبانید و اشک چشمهای او را پاک کرد و این اشعار را خواند:
سیطول بعدی یا سکینه فاعلمی منک البکاء اذ الحمام دهانی لا تحرقی قلبی بدمعک حسره مادام منی الروح فسی جثمانی فاذا قتلت فانت اولی بالذی تاتینه یا خیره النسوان
امام حسین علیه السلام بانوان را دلداری داد و امر به صبر نمود و فرمود: خداوند شما را از دست دشمنان نجات دهد و عاقبت امر شما را نیکو گرداند، و دشمنان شما را به انواع عذاب مبتلا خواهد کرد، و در عوض این مصائبی که به شما رسیده خداوند چندین برابر از مواهب خود را به شما عنایت میفرماید، به زبان چیزی نگوئید که موجب کاهش مقام ارجمند شما گردد ... زینب گریه میکرد، امام به او فرمود: آرام باش ای دختر مرتضی، وقت گریه طولانی است.
همین که خواست به عزم میدان، از خیمه بیرون آمد، زینب علیها السلام دامن امام را گرفت و صدا زد:
«مهلا یا اخی، توقف حتی اتزود منک و اودعک وداع مفارق لا تلاقی بعده».
فمهلا اخی قبل الممات هنیئه لتبرد منی لوعه و غلیل
حضرت زینب علیها السلام از برادر دل نمیکند، به دست و پای برادر افتاد و بوسید، سایر بانوان حرم، آنحضرت را محاصره کرده و دست و پای او را میبوسیدند و گریه میکردند، امام آنها را آرام کرد و به خیمه برگردانید، سپس خواهرش را به تنهائی طلبید و او را دلداری داد.
«و امر یده علی صدرها و سکنها من الجزع».
امام به او فرمود: افرادی که صبر میکنند، پاداش بسیار در پیشگاه خدا دارند، صبر کن تا به پاداشهای الهی برسی ...
بعضی نقل کردهاند: چون امام حسین علیه السلام چند قدمی از خیمهها دور شد، حضرت زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظهای درنگ کن تا وصیت مادرم فاطمه علیها السلام را نسبت به تو بجا آورم».
امام توقف کرد و فرمود: آن وصیت چیست؟
زینب علیها السلام عرض کرد: مادرم به من وصیت فرمود، هنگامی که نور چشمم حسین علیه السلام را روانه میدان برای جنگ با دشمن کردی، عوض من گلوی او را ببوس، آنگاه زینب علیها السلام گلوی برادرش را بوسید و به خیمه بازگشت. (4)
امام چند قدم دیگر به سوی میدان برداشت، ناگاه صدای ضعیفی از پشتسر شنید که کسی میگوید: ای پدر اندکی تامل کن، به تو حاجتی دارم.
امام به عقب نگاه کرد دید سکینه با سرعت میآید، عنان اسب را کشید و توقف کرد، سکینه به سر رسید و رکاب امام را گرفت و عرض کرد: حاجتم این است که از اسب فرود آئی و مرا در کنار خود بگیری و مرا مانند یتیمان نوازش کنی.
امام پیاده شد و روی خاک نشست و سکینهاش را کنار خود گرفت و دست نوازش بر سر او کشید و اشکهایش را پاک کرد، و او را دلداری داد و به خیمه باز گردانید. (5)
هنگامی که امام حسین علیه السلام مشغول و وداع بود و سکینه و سایر بانوان حرم را دلداری داده و امر به صبر مینمود، عمر سعد خطاب به سپاه خود فریاد زد: «وای بر شما تا حسین علیه السلام مشغول وداع است از هر سو به او حمله کنید، سوگند به خدا اگر او از وداع فارغ شود، جانب راست و چپ شما را با حملات خود در هم مینوردد»،سپاه به امام حمله کردند و آنحضرت را در کنار خیمه هدف تیرهای خود قرار دادند، بطوری که تیرها بین طنابهای خیمهها میافتاد و بعضی از تیرها به بانوان اصابت کرده و لباس آنها را درید و سوراخ نمود، بانوان وحشت زده داخل خیمه شدند، و به امام نگاه میکردند ببینند چه میکند؟ دیدند مانند شیر خشمگین به دشمن حمله کرد و به هرکه نزدیک شد او را به خاک هلاکت انداخت از هر سو به سوی او تیری آمد و آنحضرت سینه و گلویش را سپر تیرهای دشمن قرار داده بود، سپس به مرکز خود بازگشت و مکرر میگفت:
«لا حول و لا قوه الا بالله». (6)
مطلب جانسوز دیگر اینکه: هنگامی که امام پس از وداع خواستسوار بر اسب شود، بانوان و کودکان شیون میکردند و از هر سو دامن او را گرفتند،«فنادی احبسیهن یا زینب».
گرچه حوادث تلخ و جانسوز و غمبار باعث میشد که امام حسین علیه السلام بی اختیار گریه میکرد و گاهی بسیار شدید و بلند میگریست،ولی گریه او جنبههای عاطفی و تنفر از دشمن داشت، نه اینکه آمیخته با ذلت باشد، روحیه آنحضرت همیشه نیرومند و قوی بود و گفتار او در برابر دشمن، و حملههای شدید او و تسلیم نشدن او تا آخرین نفس و آخرین قطره خون، دلیل روشنی بر صلابت و شجاعت بینظیر آنحضرت است، به عنوان نمونه:
1 - آن بزرگوار صبح عاشورا پس از نماز صبح رو به اصحاب خود کرد و پس از حمد و ثنا فرمود:
«ان الله سبحانه و تعالی قد اذن فی قتلکم فی هذا الیوم فعلیکم بالصبر و القتال».
2 - هنگامی که امام حسین علیه السلام و یارانش در کربلا در تنگنای سخت قرار گرفتند و محاصره دشمن لحظه به لحظه تنگتر میشد، آنحضرت و جمعی از یارانش آنچنان آرام و بردبار بودند که لحظه به لحظه چهرههایشان درخشندهتر و اعضایشان قویتر میگشت، ولی عدهای نیز بودند که رنگ پریده و لرزه بر اندام شدند. بعضی از یاران آنحضرت که رنگ باخته بودند به بعضی دیگر گفتند: به امام حسین علیه السلام بنگرید که چهرهاش بیانگر آنست که هیچگونه باکی از مرگ ندارد.
امام حسین علیه السلام فرمود:
«صبرا بنی الکرام فما الموت الا قنطره تعبر بکم عن البؤس و الضراء الی الجنان الواسعه، و النعیم الدائمه فایکم یکره ان ینتقل من سجن الی قصر و ما لاعدائکم الا کمن ینتقل من قصر الی سجن و عذاب، ان ابی حدثنی عن رسول الله: ان الدنیا سجن المؤمن و جنة الکافر.
والموت جسر هؤلاء الی جنانهم، وجسر هؤلاء الی جحیمهم، ما کذبت و لا کذبت».
امام حسین علیه السلام در روز عاشورا (در یکی از مراحل) برابر سپاه دشمن آمد و بر شمشیر خود تکیه داد و با صدای بلند فرمود:
«انشدکم الله هل تعرفوننی».
سپاه پاسخ دادند: «آری تو فرزند پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم هستی».
امام: شما را به خدا آیا میدانید علی بن ابیطالب علیه السلام پدر من است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید خدیجه دختر خویلد نخستین زنی که به اسلام گروید مادر بزرگ من است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید جعفر که در بهشت پرواز میکند عموی من است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید شمشیر که به کمر بستهام، شمشیر پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید این عمامه را که بر سرم بستهام، عمامه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم است؟
سپاه: آری میدانیم.
امام: شما را به خدا آیا میدانید پدرم علی علیه السلام از میان مسلمین اولین فردی بود که اسلام را پذیرفت، و در علم از همه عالمتر و در صبر و شکیبائی از همه بردبارتر بود، و او ولی و رهبر هر مرد و زن میباشد؟
سپاه: آری میدانیم.
امام:
فبم تستحلون دمی ...
سپاه: قد علمنا ذلک کله، و نحن غیر تارکیک حتی تذوق الموت عطشا.
در عبارت دیگر آمده: امام حسین علیه السلام خطاب به سپاه دشمن کرده فرمود:
ای مردم! آگاه باشید که دنیا، سرای فانی است و صاحبانش را از حالی به حال دیگر دگرگون میسازد. ای گروه مردم! شما قوانین اسلام را میشناسید و قرآن را خواندهاید و میدانید که محمد صلی الله علیه و اله و سلم رسول خدای حسابگر است: در عین حال اکنون ظالمانه برای کشتن فرزند رسولخدا بپا خاستهاید.
«معاشر الناس، اما ترون الی ماء الفرات تلوح کانه بطون الحیات، یشربه الیهود و النصاری و الکلاب و الخنازیر و آل الرسول صلی الله علیه و اله وسلم یموتون عطشا».
بعضی نقل کردهاند، امام حسین علیه السلام عمر سعد را خواست و به او سه پیشنهاد کرد که یک نوع اتمام حجت بود:
1 - دست از من و اهل بیتم بردار تا به مدینه جدم برگردیم.
2 - اسقنی شربه من الماء لقد نشفت کبدی من الظماء.
3 - اگر دو پیشنهاد قبلی عملی نیست، من یک نفر هستم، بنابراین یک یک از افراد را به جنگ من بفرست.
عمر سعد گفت: اما بازگشت به مدینه و نوشیدن آب، به هیچوجه امکان پذیر نیست، ولی پیشنهاد سوم، خواسته مرد کریم است و پذیرفته میشود.
به فرمان عمر سعد چند تن از شجاعان دشمن به میدان تاختند، امام حسین علیه السلام تن به تن با آنها جنگید، ولی همه آنها در برابر شمشیر آتشبار امام به خاک هلاکت افتادند، عمر سعد دریافت که در نبرد تن به تن احدی در برابر امام حسین علیه السلام باقی نمیماند، از این رو نقض عهد کرد و فرمان حمله دستجمعی را صادر نمود. (7)
از هر سو به امام حمله کردند، امام آنچنان بر آنها هجوم برد که آنها همانند ملخ پراکنده فرار میکردند.
مسعودی در اثباه الوصیه مینویسد: امام حسین علیه السلام آنچنان جنگید که به روایتی هزار و هشتصد مرد جنگی دشمن را کشت، و بنقل دیگر غیر از مجروهان هزار و نهصد و پنجاه نفر را کشت.
عمر سعد بر قوم خود فریاد برآورد و گفت: وای بر شما آیا میدانید با چه کسی میجنگید این پسر انزع بطین (یعنی علی علیه السلام که در دو جانب پیشانی، مو نداشت و ایمان و علم سراسر وجودش را فراگرفته بود) و کشنده عرب است. (8)
آنحضرت همچنان میجنگید، و بر اثر شدت تشنگی آب طلب میکرد ولی کسی پاسخ نمیداد، آنقدر تیر به بدنش رسیده بود که گفتهاند:
«حتی صار کالقنفذ».
شمر با جماعتی آمدند و بین او و خیمهاش قرار گرفتند، به طوری که به خیمه نزدیک شدند.
امام فریاد زد:
«ویلکم یا شیعه آل سفیان ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد فکونوا احرارا فی دنیا کم ...»
شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه! چه میگوئی؟
امام فرمود: میگویم من با شما میجنگم شما با من، زنها تقصیری ندارند، از گمراهان و متجاوزین خود جلوگیری کنید و تا زندهام متعرض حرم من نشوید.
شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه، متعرض حرم نخواهند شد.
آنگاه شمر به سپاه خود خطاب کرد و فریاد زد: همه متوجه حسین علیه السلام شوید و کار او را تمام کنید.
سپاه دشمن به امام حمله کردند، آنحضرت هچنان میجنگید تا اینکه بدنش پر از زخم سرانجام ظالمی بنام «صالح بن وهب» پیش آمد آنچنان بر ناحیه ران آنحضرت ضربت زد، که آن مظلوم از پشت اسب به زمین افتاد، طرف راست صورتش به زمین برخورد کرد، سپس در همین حال برخاست و به جنگ ادامه داد.
در لحظات آخر عمر امام حسین علیه السلام زینب علیها السلام از خیمه بیرون آمد، در حالی که فریاد میزد:
«وا محمداه! وا ابتاه! وا علیاه! وا جعفراه».
سپس گفت:
«لیت السماء اطبقت علی الارض، ولیت الجبال تد کدکت علی السهل».
آنگاه به سوی امام حسین علیه السلام نزدیک شد، در آن هنگام عمر سعد با جماعتی نزدیک شد، و امام در حال جان کندن بود، زینب علیها السلام صدا زد: ای عمر! آیا این ابا عبدالله، کشته میشود و تو مینگری؟ (9)
این سخن از زینب علیها السلام بقدری جانسوز بود که عمر سعد آنچنان گریه کرد به طوری که ریشش از اشک چشمش تر شد، اما در عین حال، وصرف وجهه عنها ولم یجبها بشییء.
زینب علیها السلام صدا زد:
ویلکم اما فیکم مسلم؟
امام حسین علیه السلام از زمین برخاست و مانند شیر شرزه شجاعت بر دشمن حمله کرد و فرمود: «آیا شما بر قتل من اجتماع کردهاید، سوگند به خدا بعد از من بندهای از بندگان خدا را نخواهید کشت، خداوند به خاطر کشتن من بر شما غضب میکند ... سوگند به خدا هرگاه مرا کشتید خداوند خودتان را بجان خودتان میافکند و خون همدیگر را میریزید، سرانجام دستخوش عذاب سخت الهی خواهید شد».
همچنان با دشمن جنگید تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد آمد.
امام کنار آمد تا اندکی استراحت کند، در کنار ایستاده بود ناگاه سنگی از جانب دشمن آمد و به پیشانی آنحضرت خورد و خون جاری شد، دامنش را بلند کرد تا خون پیشانی را پاک کند، در این هنگام تیری سه شعبه زهر آلود آمد و بر سینه (یا شکم) آنحضرت اصابت کرد، فرمود:
بسم الله و بالله و علی مله رسول الله.
سپس سرش را به طرف آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا تو میدانی مردی را میکشند که در روی زمین پسر پیغمبری غیر او نیست».
آنگاه آن تیر را گرفت و از پشت بیرون آورد، و خون مانند ناودان از آن جاری شد. (10
در این هنگام ضعف بر بدن آقا مسلط شد، سپاه دشمن دست از جنگ کشید و مدت طولانی از این جریان گذشت، و کسی جرئت نمیکرد آخرین ضربه را بزند (و به عنوان قاتل، با خدا ملاقات کند).
شمر بر سپاه خود فریاد زد:
ویحکم ما تنتظرون بالرجل اقتلوه ثکلتکم امهاتکم.
در این وقت، دشمنان بیرحم، از هر سو به آن امام غریب، حمله کردند، یکی به شانه چپش ضربت زد، دیگری بر دوشش ضربت زد، سنان بن انس به پیش آمد و چنان نیزهاش را بر گودی گلوی آنحضرت فرو برد و سپس نیزه را بیرون آورد و بر استخوانهای سینهاش کوبید و تیر بر حلقوم او وارد ساخت، که آنحضرت بر روی خاک زمین افتاد، پس از لحظهای برخاست و نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشید، سر محاسنش را با خون بدنش رنگین نمود و میفرمود:
هکذا القی الله مخضبا بدمی مغصوبا علی حقی.
هلال بن نافع (که از سربازان دشمن بود) میگوید: نگاه به قتلگاه کردم دیدم حسین علیه السلام به خود میپیچد و در حال جان دادن است، درخشندگی چهره، و زیبائی قامت او مرا از فکر در مورد کشتن او بازداشت و من هرگز کشته آغشته به خونی را چنین ندیدهام.
در این حال فرمود: شربت آبی به من برسانید.
ظالمی گفت: آب نچشی تا از آب سوزان دوزخ بیاشامی، حضرت فرمود: آیا من آب سوزان جهنم را میآشامم؟، نه هرگز، بلکه من بر جدم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم وارد میشوم و در محضر او از آب گوارای بهشتی میآشامم، و از ظلم و ستم شما به آنحضرت شکایت میکنم.
گفتار امام، در دل آن سنگدلان اثر نکرد، گویا ذرهای رحم در دل هیچکدام از آنها نبود.
عمر سعد به شخصی که در جانب راستش بود گفت: برو حسین را راحت کن.
و به نقلی سنان بن انس به خولی گفت: برو سر از بدن حسین علیه السلام جدا کن، خولی به این قصد به سوی حسین علیه السلام رفت ولی لرزه بر اندام شد و بازگشت، سنان یا شمر به او گفت: «خدا بازویت را از هم جدا کند چرا لرزه بر اندام شدهای؟».
سرانجام سنان و به نقلی شمر، سر از بدن شریف آنحضرت جدا نمود، و میگفت: «با اینکه میدانم: تو آقا و پیشوا و فرزند رسولخدا، و بهترین انسانها از جهت پدر و مادر هستی، در عین حال سرت را جدا میکنم».
سپس سر بریده را به خولی داد تا او آن را نزد عمر سعد ببرد.
کنیزی از اهلبیت علیه السلام نزدیک قتلگاه آمد، مردی به او گفت: «ای کنیز خدا آقای تو کشته شد».
آن کنیز با شیون و گریه به سوی خیمه بازگشت و فریاد میزد: حسین را کشتند، حسین را شهید کردند وقتی که بانوان حرم، صدای او را شنیدند، صدا به گریه بلند کردند. (11)
در نقل دیگر در مورد شهادت امام حسین علیه السلام آمده: عمر سعد فریاد زد، به سوی حسین علیه السلام بروید و او را راحت کنید.
شمر به سوی آنحضرت شتافت و با کمال گستاخی روی سینه آنحضرت نشست و محاسن آنحضرت را به دست گرفت، با شمشیر خود با دوازده ضربه سر از بدن آن بزرگوار جدا نمود. (12)
در آن لحظات آخر شهادت، امام حسین علیه السلام به شمر رو کرد و فرمود:
«اذا کان لابد من قتلی فاسقنی شربه من الماء.»
شمر گفت: ای پسر ابو تراب، آیا تو گمان نمیکنی که پدرت ساقی حوض کوثر است و از آب کوثر به دوستانش میدهد، صبر کن تا به دست او سیراب گردی».
و در نقل دیگر آمده گفت:
«والله لا ذقت قطره واحده من الماء حتی تذوق الموت غصه بعد غصه».
روز عاشورا هنگامی که ظهر شد، ابو ثمامه صیداوی یکی از یاران امام حسین علیه السلام به خورشید نگاه کرد و دریافت که ظهر شده، به امام عرض کرد: دوست دارم قبل از آنکه در رکاب تو فدا گردم این نماز را که وقتش رسیده نیز با تو بخوانم..
امام حسین علیه السلام به آسمان نگریست، و به او فرمود: خداوند تو را از نماز گزاران قرار دهد که مرا به یاد نماز انداختی، آری وقت نماز رسیده است، از دشمن بخواهید مهلت دهد تا ما نماز را بخوانیم.
از دشمن مهلتخواستند، حصین بن نمیر گفت: نماز شما قبول نمیشود.
حبیب بن مظاهر پاسخ داد: ای مستشراب، آیا از شما قبول میشود و از فرزند پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم قبول نمیشود ...
امام حسین علیه السلام با جمعی از اصحاب نماز ظهر را با عنوان نماز خوف خواند، زهیر بن قین و سعید بن عبدالله (به عنوان سپر آنحضرت (در جلو او ایستادند، آنقدر تیر به بدن سعید اصابت کرد، که به زمین افتاد، سعید بعد از نماز به امام عرض کرد: آیا من به عهد خود وفا کردم، امام فرمود:
نعم انت امامی فی الجنه.
سعید به شهادت رسید، شمردند سیزده تیر به بدنش اصابت نموده بود. (13)
هر نمازی تعقیبی دارد، تعقیب این نماز آن هنگام بود که امام حسین علیه السلام غوطهور در خون او پشت اسب به زمین قرار گرفت و با خدا مناجات میکرد، از جمله میگفت:
«صبرا علی قضائک یارب، لا اله سواک یا غیاث المستغیثین، ما لی رب سواک، ولا معبود غیرک، صبرا علی حکمک، یا غیاث من لا غیاث له،یا دائما لا نفاد له، یا محیی الموتی، یا قائما علی کل نفس بما کسبت احکم بینی و بینکم و انتخیر الحاکمین». (14)
ترکت الخلق طرا فی هواکا و ایتمت العیال لکی اراکا ولو قطعتنی فی الحب اربا لما حن الفؤاد الی سواکا
وقایع جانسوز در جریان شهادت امام حسین علیه السلام بسیار است ما در اینجا به ذکر چند نمونه اکتفا میکنیم:
1 - وقتی که امام حسین علیه السلام به مرحلهای رسید که دیگر نتوانست جنگ کند، در جای خود ایستاد، هر کس از دشمن که جلو میآمد باز میگشت و نمیخواستخدا را ملاقات کند در حالی که دستش به خون حسین علیه السلام رنگین باشد، در این هنگام مردی کندی بنام «مالک بن یسر»به جلو آمد، نخست به آنحضرت ناسزا گفت، سپس با شمشیر بر سر نازنینش زد، که کلاه حضرت را برید و شمشیر بر سر خورد، و کلاه پر از خون شد، امام پارچهای طلبید و با آن زخم سر را بست و کلاهی خواست و بر سر گذاشت و عمامه بر آن بست. (15)(16)
من ینتدب للحسین فیوطیء الخیل ظهره و صدره.
ده نفر داوطلب شدند (که نام هر ده نفر در مقاتل ذکر شده).
آن ده نفر سوار بر اسبهای خود شدند و بر بدن حسین علیه السلام تاختند، به گونهای که استخوانهای سینه و پشت آنحضرت را درهم شکستند.
سپس این ده نفر نزد ابن زیاد آمدند، اسید بن مالک، یکی از آنها گفت:
نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعسوب شدید الاسر
ابن زیاد گفت: شما کیستید؟
گفتند: ما سوار بر اسب شدیم و بر پشتحسین علیه السلام تاختیم،حتی طحنا حناجر صدره.
ابن زیاد دستور داد تا جایزه اندکی به آنها داده شد، ابو عمر زاهد گفت: ما حال آن ده نفر را بررسی کردیم، همگی زنا زاده بودند و مختار آنها را بازداشت نمود و دستها و پاهایشان را میخکوب کرد و اسب بر پشت آنها تاخت تا مردند. (17)
3 - وقتی که روز عاشورا امام حسین علیه السلام خود را به آب فرات رسانید و خواست آب بیاشامد، حصید بن نمیر (یکی از سر کردگان دشمن) آنحضرت را هدف تیر قرار داد، تیر به حلقوم امام اصابت کرد، آنحضرت تیر را بیرون کشید، و دستش را زیر خون گرفت و خون را به آسمان میپاشید، و به حصین فرمود: «خدا ترا سیرابت نکند» بعد دشمن حیله کرد، و امام برای حفظ خیمه با سرعت به سوی خیمه بازگشت.
در این هنگام بانوان حرم و کودکان تشنه کام به گمان اینکه امام آب آورده به سوی حسین علیه السلام شتافتند، دیدند صورت و سینه و دستهای حسین علیه السلام به خونش رنگین است، صدا به گریه بلند کردند و دست بر صورت میزدند.
طفلی هنگام رفتن امام به صوی فرات عرض کرده بود: پدر جان تشنهام، امام به او فرموده بود: صبر کن بروم برای تو آب بیاورم، وقتی امام برگشت، آن طفل تشنه کام نزد پدر آمد و گفت: گویا آب آوردهای؟ امام گریه کرد و این شعر را خواند:
«شیعتی مهما شربتم ماء عذب فاذکرونی ...» سپس پارچهای طلبید و بر زخم گلو نهاد و بار دیگر با اهلبیت علیهم السلام وداع نمود و به سوی قوم رفت و کوشش فراوان کرد خود را به آب فرات برساند، سر راه او را گرفتند و ممانعت نمودند. (18)
4 - امام باقر فرمود: امام حسین علیه السلام را به گونهای کشتند که پیامبر صلی الله علیه و اله و سلم از کشتن حیوانات درنده به آن نحو، نهی فرموده است،لقد قتل بالسیف و السنان و بالحجاره و بالخشب و بالعصا.
و لقد اوطئوه الخیل بعد ذلک.
هنگامی که امام حسین علیه السلام از پشت اسب به زمین قرار گرفت، اسب آنحضرت که ذوالجناح نام داشت، اطراف او میگشت و از آن مظلوم علیه السلام دفاع میکرد، و شیهه میکشید و همهمه میکرد.
عمر سعد فریاد زد: آن اسب را بگیرید و نزد من بیاورید زیرا از بهترین اسبهای رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم است، جمعی آن اسب را احاطه کردند تا بگیرند ولی با پاهای خود آنها را از خود دور میکرد و در این درگیری تعدادی از دشمن را کشت.
عمر سعد فریاد زد: رهایش کنید تا ببینیم او چه کار میکند؟ وقتی که اسب احساس امنیت نمود، کنار بدن پاره پاره امام حسین علیه السلام آمد کاکل خود را با خون امام حسین علیه السلام رنگین نمود، بدن عزیز امام حسین علیه السلام را استشمام میکرد، و با صدای بلند شیهه میکشید.
امام باقر علیه السلام فرمود: او در شیهه خود میگفت:
الظلیمه الظلیمه من امه قتلت بنت نبیها.
آنگاه به سوی خیمهها رو کرد در حالی که بلند شیهه میکشید، به طوری که صدای او همه فضای بیابان را پرکرده بود (وقد ملا البیداء صهیلا).
حضرت زینب علیها السلام شیهه اسب را شنید، به خواهرش ام کلثوم رو کرد و گفت: «این اسب برادرم حسین علیه السلام است که به طرف خیمه میآید، شاید همراه آن آب باشد» ام کلثوم سراسیمه از خیمه بیرون آمد، ناگاه به اسب نگاه کرد دید اسب آمده ولی صاحبش نیامده است، فریاد زد:
قتل والله الحسین.
زینب علیها السلام سخن خواهرش را شنید، صدا به گریه بلند کرد، و مرثیه سرائی نمود و اشک میریخت. (19)
و در زیارت ناحیه مقدسه امام زمان علیه السلام (خطاب به امام حسین) آمده:
و اسرع فرسک شاردا الی خیامک قاصدا مهمهما باکیا فلما راین النساء جوادک مخزیا، و نظرن سرجک علیه ملویا، برزن من الخدور، ناشرات الشعور، لاطمات الخدود، سافرات الوجوه و بالعویل داعیات و بعد العز مذللات، و الی مصرعک مبادرات و الشمر جالس علی صدرک، مولع سیفه علی نحرک ...
به نقل دیگر:وقتی که صدای ذوالجناح به اهل خیام رسید، زینب علیها السلام به سکینه گفت: سکینه جانم پدرت با آب آمد، به سوی او برو و از آب بیاشام.
سکینه از خیمه بیرون آمد، وقتی که سکینه منظره ذوالجناح را دید صدای گریه و ندبهاش بلند شد، صدا زد:
وا محمداه، وا غریباه، وا حسینا! وا جداه، وا فاطمتاه و ...
ای اسب، پدرم چه شد، شافع قیامت را کجا گذاشتی؟ روشنی چشم رسولخدا صلی الله علیه و اله و سلم کجاست؟ اشعاری خطاب به اسب خواند او جمله گفت:
امیمون! اشفیت العدی من ولینا و القیته بین الاعادی مجدلا امیمون! ارجع لا تطیل خطابنا فان عدت ترجوا عندنا و تؤملاه
در کتاب مصائب المعصومین آمده: هنگامی که ذوالجناح به سوی خیمهها آمد و بانوان حرم ناله کنان و سیلی به صورت زنان از خیمه بیرون آمدند، هر کدام با اسب سخنی میگفتند:
یکی گفت: ای اسب چرا حسین علیه السلام را بردی و نیاوردی؟
دیگری گفت: چرا امام را در میان دشمن گذاشتی؟
زینب علیها السلام فرمود: آه، صورت خون آلود تو را میبینم.
سکینه گفت: پدرم هنگام رفتن تشنه بود، یا جواد هل سقی ابی ام قتل عطشانا.
بعضی نوشتهاند: آن اسب در کنار خیمه آنقدر سر به زمین کوبید تامرد. (20)(*5) (21)
پینوشت
1- ترجمه لهوف سید بن طاوس، ص 124.
2- معالی السبطین ج 2 / ص 21.
3- صعال السبطین ج 2 / ص 22 و 23.
4- تذکره الشهداء ملا حبیب الله کاشانی ص 311.
5- همان مدرک.
6- مقتل الحسین مقرم ص 338.
7- منتخب طریحی، اسرار الشهاده مطابق نقل الوقایع و الحوادث ج 3 / ص 146 - 147.
8- نفس المهموم ص 190.
9- ایقتل ابا عبدالله و انت تنظر الیه.
10- نفس المهموم ص 191 - اعیان الشیعه ج 1 / ص 610 - لهوف ص 119 - 121.
11- اعیان الشیعه ج 1 / ص 609 و 610 - لهوف ص 126 و 131.
12- مقتل الحسین المقرم ص 347.
13- مقتل الحسین المقرم ص 294 - 297.
14- همان مدرک ص 345.
15- ترجمه لهوف ص 122.
16- ظاهرا این واقعه در روز یازدهم اتفاق افتاده است. (مؤلف).
17- ترجمه لهوف ص 135 - 136.
18- معالی السبطین ج 1 / ص 325.
19- معالی السبطین ج 2 / ص 51 و 52 -مقتل الحسین مقرم ص 346.
20- امالی صدوق مطابق نقل معالی السبطین ج 2 / ص 50 - نفس المهموم ص 200.
21- تذکره الشهداء ص 353.
منابع
(*1) كتاب: سيره معصومان، ج 4، ص 72و178نويسنده: سيد محسن امين ترجمه: على حجتى كرمانى
http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=3999
(*2) بحارالانوار، ج 44، ص 364 --- ملهوف . http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php
(*3) بحار الانوار، ج 43، ص 243، حديث 17- امالي صدوق. و بحار الانوار، ج 43، ص 239، حديث 4 - عيون الاخبار رضا. http://daneshnameh.roshd.ir/mavara/mavara-index.php
(*4) http://www.hawzah.net/Hawzah/Magazines/MagArt.aspx?id=38743
(*5) راهنمای تبلیغ 6 ویژه امر به معروف و نهی از منکر صفحه 175 http://www.hawzah.net/Hawzah/Articles/Articles.aspx?id=46488